اگر میانِ زندگى چندبارى مرگ وقفه مى انداخت و
باز زندگى بلندت مى کرد.
اگر این سى چهل پنجاه سال را یک نفس نمى تاختیم،
اگر خدا چهره اى داشت که به اندازه ى چشمهاى انسان غم در آن مشهود و پیدا باشد؛
آن وقت شاید رو به حقیقى ترین مخاطبِ روزگارم
مى ایستادم و بى آنکه دهان بگشایم او مى خواند و
مى گفت:
مى خواى برى؟ خسته اى؟ بُریدى؟ مى خواى بپرى؟ 
برو جانم. برو که خستگیت در رِه.
بپر که مرگ تو رو صدا مى زنه. برو و به امید دیدار.

 

- روزنوشت / مرکبیان

/ 7 نظر / 356 بازدید
silent

حقیقی ترین مخاطب خود خود خود ما هستیم

نازلی

عالی بود بعضی وقتا ی حسی تو دلته نمیدونی چه شکلی بیانش کنی بعد میبینی تو ی شعر بصورت کامل گفتنش...مرسی

محدثه

سلام، اولین باره به وبلاگتون سر زدم. خیییلی عالی. خسته نباشید میگم بهتون. موفق و پیروز باشید. روز و روزگار خوش

مينا

چه خوب گفتي

مينا

چه خوب گفتي

msk

سلام استاد من می خوام که بتونم به سبک شما نه مثل شما بلکه متفاوت به زبون روح و احساس و دردهام که دریچه ی نگاه رو متفاوت می کنه بنویسم میشه راهنمایی ام کنین؟؟ که برای نوشتن و نوشتنی خاص و ملموس باید چیکار کرد؟؟ نوشته های شما خاص خودتون و به جان میشینه برنده خودتونه می خوام بنویسم شاید اروم بگیرم