روزنوشت

او در لابه‌لای سطرهای کتاب‌هایم خوابیده. گاهی تا تصویری قدم می‌زند و از کناره‌ی اشک‌ها و خنده‌های خشک شده بر متن‌ها، به دست‌هایم نگاه می‌کند. گاه چشم باز می‌کند و خود را در جهانی تازه می‌بیند. برمی‌گردد و کلمه‌ها را مرور می‌کند. او یک شب وقتی مُرده بود به آغوشم برگشت. از چشم‌های خوابیده‌اش در من نفوذ کرد. از من به متن‌ها چکید و حالا چنان تکه‌های ابر، این‌سو و آن‌سو می‌رود. کو تا ببارد. که می‌بارد . . #روزنوشت

/ 0 نظر / 487 بازدید