روزنوشت های تهران

نه تنها انسان خیلی زود عادت می کند، هر چیز کوچکی حتا می تواند انسان را بد عادت کند. مثلاً همین فیس بوک که من را بد عادت کرده به خصوص در مورد عکس! خوب که در سرم چرخ می زنم، پیش از عضویت در فیس بوک هرگز از عکس خوشم نمی آمد. دوران دانشگاه وقتی بچه ها دور هم جمع می شدند تا آخرین لحظات آن روز یا شب را ثبت کنند، فرار می کردم. چرا باید خاطره ای را در تصویری مکتوب نگه داشت؟ چرا باید بار اضافی به دوشِ آنها که بعدِ ما می مانند بگذاریم؟ چرا بار اضافه به دوشمان گذاشتند؟
دوستی ها، این دوستی ها و دور همی ها هم نه تنها ما را به هم عادت می دهد، بلکه بد عادتمان هم می کند. در شروع، به فامیلی، همدیگر را صدا می زنیم، اندکی بعد نام کوچک، کمی آنور تر نام به علاوه ی صفتی، کم کم شوخی می کنیم. کم کم دلخور می شویم. کم کم فاصله می گیریم وُ عکس های گذشته را که ورق می زنیم در دلمان به هم فحش می دهیم. 
این کار، این مشغله ی زنده ماندن و خود را بالا کشیدن. آنقدر ما را بد عادت می کند که "درگیرِ زندگی بودن" تنها چیزی ست که از ما پیداست. یادمان می رود زنده ایم. مثل ماشینی فاقد از احساس جان می کَنیم و فراموش می کنیم پانصد سال زنده نخواهیم بود. برای نسلِ ما پُرش شصت سال است.
این شعر، این نوشتن ها، که فکر می کنیم چون می توانیم بنویسیم،باید مُدام چیزی بسراییم! آنقدر که از یاد می بَریم چه داریم می نویسیم. برای چه می نویسیم؟ آنقدر درگیر کلمه ها می شویم که حاشیه ی متن هامان پُر رنگ تر از آنها می شود.
بر این محور خیلی می شود نوشت و مثال زد...
انسان نه تنها زود عادت می کند، بلکه خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکند، "بد عادت" می شود.
آنقدر بد عادت، که غرق می شود در بیرون. آنقدر بد عادت، که گم می شود در غصه ها، در فاصله ها، در حاشیه ی دوستی ها و سطرها.
 
|روزنوشت های تهران، سیدمحمد مرکبیان |
/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

یادم نمیاد آخرین باری که برای عکس کودکی یه نفر اینقدر ذوق کرده باشم حتی خودم خیلی خوب بود ٬ مرسی نشد که نگم... امید دارم در گوشت همیشه جواب بشنوی(از حالا)

ذیلا

اقای مرکبیان همیشه نوشته هات رو دوست دارم کاش روزی تو کافه ات بیام و خودتون را از نزدیک ببینم . شما قلم را فرمانروایی میکنید و من خیلی بخش روزنوشته های تهران شما را دوست دارم

نیوشا

سام تازه با وبلاگ شما آشنا شدم با اجازه به اشتراک می ذارمتون-

عابر

زندگی خیلی کوتاه است چقدر محزون با همه نوشته هاتون موافقم وبلاگم موید همین هست

گندم

آنقدر بد عادت، که غرق می شود در بیرون. آنقدر بد عادت، که گم می شود در غصه ها، در فاصله ها، در حاشیه ی دوستی ها و سطرها.

گندم

آنقدر بد عادت، که غرق می شود در بیرون. آنقدر بد عادت، که گم می شود در غصه ها، در فاصله ها، در حاشیه ی دوستی ها و سطرها.

سلام!

سلام من با اجازه لینکتون کردم چون وبتونو دوست دارم مایل بودی لینکم کن تشکر

دیلا

سید جان کجایی خوبی ؟

م.ف

بسیار زیبا و قابل تامل بود