روزنوشت

اگر درد هم معرفت داشت، ساده تر با آن کنار می آمدیم. 
چقدر زمان می بَرد تا انسان با دردی تازه اُخت شود؟ با یک سردردِ ساده. 
غمی کهنه در سینه داریم وُ سالها با خودمان، هرکجا رفته ایم، بُردیمش. اما درد، دردِ بی مرام، در سرت می نشیند، تا می آیی به بودنش خو بگیری، از جایش بر می خیزد! تا می آیی سر بر بالش بگذاری، برمی گردد.
نه! درد معرفت سرش نمی شود. مثالِ ترکشی که در کمرِ علی فُرو رفته بود. نه دل به رفتن می داد نه می گذاشت که علی با آن اُخت شود. هر از گاهی می زد زیر آواز وُ علی عربده می کشید. گاهی هم آنقدر سکوت می کرد که یادمان می رفت علی کنارِ نُخاعش تکه ای از دشمن را با خود به خانه آورده.


- روزنوشت
/ 8 نظر / 42 بازدید
sayeh

بودنش، دلبستگی به زندگی ست نبودش، نهراسیدن از مرگ. آقا محمد بی نهایتی پسر امیدوارن همیشه سالم باشی وپر از حرفای قشنگ

شکلات بانو

ای تو روح هر چه درد و بیماریه همشون خر می باشند... اول از همه هم سرما خوردگی خر می باشد

انوشه گلبن

و من می دانم علی چه می کشد . . . همدرد با و هستم وهمین یاد گاری کوچک کاهی چه بزرگ عاشقی را تفهیم می کند

سها

سلام، [گل][گل][گل]

زهرا.صـــــــ

سلام و درود با افتخار برای خوانش دعوتید دوست گرامیث[لبخند]

حمزه خلیلی

درد... وقتی درد جزیی از وجودت شود دیگر نمی بینیش، خودت نمی بینی ؛ درست مثل شیشه های عینک که نمی بینی، عین خدا! اما دیگران خوب می بینندش و عجیب بجای تو درد می کشند. ترکش تکه ای از دشمن نیست ترکش مدال ژنرال های سرزمین من است کلاه ها بر سر، به خط، احترام نظامی... برای علی.

sayeh

کاش انسان نبودم   ورنج هایت رابه زخم قلم نمی تراشیدم می خواستم  اشکی  باشم ... که   بباری ام می خواستم قصیده ای باشم ... که   بخوانی ام می خواستم صداقتی باشم ... که   بگویی ام میگویم کاش انسان نبودم   وتو مرا نمی شناختی ... (الف-هیچ)  شما بی نهایتین احساس شما رو می شه برجسته لمس کرد روی لحظه های دلتنگی ...