تو

پیش می آید اینچنین بی پروا
بی مقدمه 
دست بر کمرِ عشق بگذارم وُ
از میانه های شب، با تو همآغوش شوم
پیش می آید اینچنین زخم خورده، خودم را بیابم وُ
روحِ مجروحم را دستِ تنِ گرمِ تو بسپارم
پیش می آید چشم بسته از ترددِ بی رحمِ خیابان بگذرم وُ
با تو به تماشای دستانِ خالیِ مرگ بنشینم
پیش می آید من شعری ننویسم،
هرگز اما نمی شود با تو باشم وُ
شاعرانگی هایم را از یاد ببرم.

- سیدمحمد مرکبیان

/ 3 نظر / 31 بازدید
فائزه

چقدرخوب شدکه خدا . . . . شاعر رو هم آفرید. . . . . . درپس یک هم آغوشی. . . . . . . . . . شعرباید سخن ازعشق بگوید. . . . شاعرکه فرزندیک هم آغوشی عاشقانه است!

نیلوفر

متن زیباییست... درود و سپاس فراوان

آذرین

بی نظیر بود[گل]