روزنوشت های تهران

نمی خواستم آدم های زیادی را ملاقات کنم. نمی خواستم این همه ماجرا را در سرم جا بدهم. این همه داستانِ تمام وُ نیمه کاره. با دست هایم که هیچ، در سرم هم حتا نمی توانم بشمارم. چند نفر؟ چند صد داستان؟ چند هزار نفر؟
داستانِ شما، انسانِ عزیز، من را از اینی که هستم فرسوده تر می کند. ناامید تر. شکیباییِ شعر از دست هایم لیز می خورد وقتی تبسمِ خشکیده ی پشتِ هر فاجعه ی داستانت، ماجرا را در اوجِ خود، در من خفه می کند.
به عقب که برگردیم، می گویم تولد برای چه؟ متولد شدیم که این مسیرِ کوتاه را آنقدر به قدم های کوچک پیش برویم که طولانی شود؟ که یاد بگیریم عشق یعنی چه وَ از دست بدهیم؟ که یاد بگیریم خنده یعنی چه وَ گریه کنیم؟ که یاد بگیریم بنویسیم وَ آن چهار شادمانیِ روشنِ زندگی را هم ننویسیم، چرا که تمایلِ انسانی که فقط با اندکی تفکر زیسته، رو به ناخوشایندیِ حادثه ی سَرهایی ست که کنارِ جوی می بُرند تا خنده های از تهِ دلِ آنسوی دیوار. (؟!)
من در سطرهام بعدِ شما به خودم هم ظلم کردم. از دریچه ی نگاهی که ساخته ام بعدِ خودم، شما هم مقصرید. داستان های شما! خفگیِ ناشی از تولدِ بی اراده ای که توانِ درکِ انسان در آن گنجانده نشده.
متاسفم انسانِ متولدِ زمین. تو در هر ملاقاتِ کوچک و بزرگت، چیزی را در خود حبس می کنی که تنها دلیل مرگت خواهد بود، هنگامی که هیچ داستانی را بخاطر نمی آوری.
 

- روزنوشت های تهران، سیدمحمد مرکبیان
/ 4 نظر / 36 بازدید
Golden Girl

"متاسفم انسانِ متولدِ زمین. تو در هر ملاقاتِ کوچک و بزرگت، چیزی را در خود حبس می کنی که تنها دلیل مرگت خواهد بود، هنگامی که هیچ داستانی را بخاطر نمی آوری" عالی بود!

شکیبا

سلام زندگی همینه و همینطوری زیباست [گل]

آرزویی

عمق ناراحتی ناشی از دست دادن هر لذتی بیانگر عمق لذت داشتن اون بوده! تقریبن و اصطلاحن یر ب یر می شیم !

انوشه گلبن

کاش این هنگامه به یاد نیاوردن زود بیاید . . از این همه هیاهوی یاد ها خسته ام