شعر

می توان تلخ تر از دوری ات
اندوهی را تصور کرد؟
گُمان می کنم نه!
وَ اما جواب تو آری ست ..
می شد تورا نداشت
می شد پیش تر از اینها
دستت را از دست داد ..

تو از من جلوتر ایستاده ای
به اندازه ی خوابِ نوزادی در گهواره
به قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنی

تو راست می گفتی
می شد تلخ تر هم این روزها می گذشت
بماند که این فصل
بی تو گذشت ..
 

- سید محمد مرکبیان

/ 8 نظر / 17 بازدید
نازي

يه وبلاگ طراحي کردم و تمام کسايي که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لينک کردم . از تو هم دعوت مي کنم به جمع ما بياي . منتظر حضورتم . باي

نازي

يه وبلاگ طراحي کردم و تمام کسايي که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لينک کردم . از تو هم دعوت مي کنم به جمع ما بياي . منتظر حضورتم . باي

بهناز

کلمات برهنه من جواب مرگ را نمی دهند ته حلقم میسوزد وقتی به من گفتند دنیا همین است زندگی کن ... لذت بردم از شعر زیبایتان . با افتخار دعوتید به خوانش شعرهایم

نیلوفر

کاش با دوری از آدمها خاطراتشان نیز دور می شدند ...[لبخند]

آذرین

چه زیبا!.." به قدری که آفتاب فردا رو پیش از من نوازش کنی"... خیلی خیلی زیبا بود این بند دوم شعر..[گل]

رَستـ آ

چرا انقــدر خوب بــود ؟؟! آخه چرا انقـــدر خوبین شمـا ؟؟! [ دو چشم قلب گونه ]

مریم رضایی

"می شد پیشتر از اینها دستت را از دست داد..." تعبیری لطیفی است. من سخت و گزنده درک می کنم چنین تعبیری را... . چون اندوه بزرگ دستهای. بلاتکلیفی مثل دستان من است... دستان من که ساز می زنند, نقاشی می کشند, کار می کنند, تایپ می کنند,سیب پوست می گیرند و ... اما همیشه ناچارند و به دستهای دیگری می اندیشند که حالا دیگر خیلی غریبه هستند....