روزنوشت های تهران

کاوه گلستان در یکی از مصاحبه هاش درباره ی ابراهیم گلستان می گوید، فروغ که مُرد، پدرم هم انگار مُرده بود، ما با مردی زندگی می کردیم که از زنده بودن تنها، راه رفتن بود وُ نفس کشیدن.
وَ کاوه راست می گفت، مرگِ عزیزی، عزیزانِ آدم را هم از زندگی خالی می کند وَ کار ما که بیرون تر از این گُود ایستاده ایم دشوار است. دشوار که مبادا از زندگی جا بمانیم که مبادا هوای رفتن و نماندن در سرمان باشد. مُدام باید زنده باشیم وَ زنده ماندن این روزها ساده نیست.
من آدم های زیادی را می شناسم، نه! من تمامِ آدمهایی را که می شناسم آنقدرها هم زنده نیستند. من خودم را می شناسم که سخت زنده ام.
این روزها رفقای زیادی را می بینم که عزیزی را از دست می دهند وَ من مدام نگرانم که مبادا تنگِ نازکِ زندگی در دستانشان بلرزد وُ بیفتد.
چه کسی توان جمع کردنِ زنده ماندن را از زمین خشکِ روزگار دارد؟
 
- روزنوشت های تهران، سیدمحمد مرکبیان
/ 5 نظر / 30 بازدید
م

كاش تا زنده ايم دوست داشتن ها را نثار يكديگر كنيم...[گل]

sayeh

نيستي  که بريزمت روي عميق‌ترين زخمم نيستي که نميرم نيستي  از اين‌ همه زخم‌هاي خالي ، نه از اين‌همه که نيستي مُردم کامران رسول‌زاده بی نهایتین وقتی شعرهاتونو می خونم به شما افتخار می کنم

sayeh

نيستي  که بريزمت روي عميق‌ترين زخمم نيستي که نميرم نيستي از اين‌ همه زخم‌هاي خالي ، نه از اين‌همه که نيستي مُردم بعد از رفتن سیاوش خوندن احساس شما از منو نجات داده از حبس شدن تو 4 دیواری تیمارستان ممنون اجازه میدین باران نگاهم خیس احساس بشه شما بی نهایتین Nocoment blogfa.com پر از دلتنگی به امید روزیکه سیاوش ببینه و بخونه باعث افتخاره با نگاهتون فصل یخ زده دلمو گرم کنین