شعر

اگر هرچه جز انسان بودم
از چشم هایم که اشک بر کناره هایش خشکیده
و یا از زوزه ی شب هنگامم
تمام حرف هایم را می شنیدی و من
 مابقی عمر را در آغوشت گم می شدم..
انسان و این همه واژه 
انسان است و ناتوانی در چیدن حرف ها کنار هم
ببخش که نمی شود نامت را نوشت
که نامت چون ترانه ای عاشقانه و ساده
در آرامش یک ملودی، حرف به حرف معنا می شود
نامت را باید خواند تا نوشت
نامت را باید شنید تا خواند..
اگر هرچه جز انسان بودم
اشک های امشب
فردا من را یاد تو می انداخت 
اگر هرچه جز انسان بودم
رنج 
وفایم می کرد.
- روزنوشت
/ 2 نظر / 38 بازدید
فرامرز

مخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی بامن به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی... پایان ماجرای دل و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمر دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی