روزنوشت

اگر دلت را از آنجا که دوستش داری، آنجا که لحظه به لحظه باهاش زندگی کرده ای، ساختی اش، بزرگش کرده ای جدا کنند، باز هم می توانی بنویسی. اما وقتی با پای خودت می روی. وقتی که خودت از ماندن جدا شده ای وُ بر سر درِ دلت نوشته ای" رفتن از ماندن بهتر است" سخت می نویسی. سخت می توانی به گذشته ات نگاه کنی که شاید متنی نانوشته مانده باشد. متنی پنهان، گوشه ای لمیده باشد. 
من را از تو جدا نکردند. من تو را کم آوردم، من خودم را کم آوردم که ترکت کردم. من ظالمانه تیغ را برداشتم وُ بر آنچه از من به تو چسبیده بود خط انداختم. هرچه از من ماند که مُرده است، هرچه که با خود می بَرم، به کار نمی آید.
دور می شوم تا بلکه باز جان بگیرم. تا شاید پوست بی اندازم. سخت تر شوم، بی احساس تر، بی کار آمدتر، اما شبیهِ آن شوم که وقتِ رسیدن به تو بودم. 
- روزنوشت
/ 2 نظر / 13 بازدید
sayeh

من تو رو کم آوردم ... خودمو یادم نمیاد سخت گذشته از 23 بهمن 92 ساعت 10:23 شب تا الانی 22:16 سه شنبه شب می تونی لحظه ها رو بشماری ، رفتی ، تنها موندم برای داشتنت ، بودنت ، خواستنت از زندگی گذشتم ---- برای سیاوش نامهربون بی نهایتین مثل همیشه