شعر جدید

ما چند دوست بودیم که قرارمان، قرار بود
اما فرار را انتخاب کردیم
وَ آنقدر دویدیم که باز به هم رسیدیم
از کنارِ هم رد شدیم
چرا که همدیگر را نشناختیم
موهامان ریخته بود
دل هامان گرفته بود
وَ می دانستیم
بَرنده مان آن است که پایش را پیدا کرده
ما هرگز ندانستیم
کدام یکی مان بازنده است.

ما از هم به اشتباه گریخته بودیم
آنقدر که پیش از آنچه همدیگر را گُم کنیم
در خود گم شده بودیم.

- سیدمحمد مرکبیان

/ 6 نظر / 15 بازدید
بلوط

[گل][گل][گل]

ملیکا

به وقت نرگس هاي زرد،که مي دانندهدف از زيستن باليدن است... "چگونه" را به خاطر بسپار، و... "چرا" را فراموش کن! به وقت ياسمن ها که ادعا مي کنند هدف از بيدار شدن رويا ديدن است... "چنين" را به خاطر بسپار ،..."انگار" را فراموش کن! به وقت گل هاي سرخ، که ما را اکنون و اينجا با بهشت شگفت زده مي کنند... آري را به خاطر بسپار،..."اگر" را فراموش کن! به وقت همه چيز هاي دلپذير که از دسترس درک ما دورند... "جستجو" را به خاطر بسپار و... "فهميدن" را فراموش کن! . . . و در راز زيستن ،به وقتي که "زمان" ما را از قيد "زمان" مي رهاند مرا ....به خاطر بسپار، و مرا..... فراموش کن!..... ............ خیلی زیبا بود!..منو یاد این شعر انداختید!.. و کسانی که نه میشه فراموششون کرد و نه توان به یاد اوردنشون در وجودمون هست!..[گل]

پردیس

فوق العاده

مریم

عالییییییییییییییییییییییییییی بود موفق و پایدار باشید