روزنوشت های تهران

ما محصول سنتیم. محصولِ فقر. فقری که سرِ سفره های پُر هم، به خوردمان دادند. ما فقیریم. همیشه ی خدا چیزی در زندگی مان کم است که یاد نگرفته ایم. چگونه باید بفهمیم چیست؟ کجا گم اش کردیم، کجا به دستش نیاوردیم.
ما محصولِ ضرب المثل های درست ادا نشده ایم. ما نجویده تربیتی را که در ظرف هامان گذاشته بودند را قورت دادیم. ما را ترسانده اند. ما همیشه از کوچک ترینِ صداها می ترسیم. صدای ناگهانیِ زنگِ تلفن. صدای پلیسِ آن سوی در. صدای روحانیِ نشسته بر منبر. خوب که نگاه می کنم چیزی یادمان نداده اند. یادمان نداده اند چگونه بازی را ادامه دهیم. یادمان نداده اند چگونه بَرنده باشیم. یادمان نداده اند حتا بعدِ شکست باید چگونه ادامه دهیم.
نسلی که فرزندِ سنت های غلط وُ فقر است باید هم هر روز در خیابان منتظر باشد تا گریبانش را کسی بگیرد یا پیش دستی کند وُ دست دراز کند.
به ما حتا یاد ندادند چطور می شود فرار کرد. ما در جا می زنیم وَ خیال می کنیم درد است که زنده نگه مان داشته. ما را وقتِ خوردنِ حرف ها وُ ضرب المثل ها وُ کمبودها کُشته اند. نسلی که دودی از آن بلند نشده اما سوخته است.
 

|روزنوشت های تهران، سیدمحمد مرکبیان |

/ 5 نظر / 16 بازدید
لیلا رنجبران

درود شاعر خوشحالم روز نوشت های تهران را به قلم تان می خوانم.

مهدیه

صد درصد موافقم. هیچ کس به ما یاد نداده بعد از یک شکست چگونه عمل کنم و اگر بخواهیم دویاره یا حتی چندباره تلاش کنیم و جا نزنیم با تعجب اطرافیان مواجه میشیم.... واقعا که ما فقیریم[ناراحت]

حمزه خلیلی

به محمد: ما که در فقر اسیریم چه باید بکنیم؟! قشر آسیب پذیریم چه باید بکنیم؟! ابرها باد به غبغب زده و میگذرند ما یتیمان کویریم چه باید بکنیم؟! سینه می گفت که از عشق کمی نان بخریم روزه صبر بگیریم چه باید بکنیم؟! دست بر دامن رنگین تحمل زده یا سادگی را بپذیریم چه باید بکنیم؟!

انوشه گلبن

حتی هیچ کس یادمان نداد با مفهوم واژه هایی که دهن پرکن دهن کجی می کند و طعم چیز دیگری را یدک می کشد چه کنیم

عابر

از رنجی که می بریم داد انقدر وامانده ایم که نمیدانیم مغز پر از فقر فکری پدرانمان را خالی کنیم یا دست خالی پسرانمان را پر میان آنچه نگرفته ایم و آنچه باید بدهیم، یک جان فرسوده، همه ی داشته مان است