روزنوشت

تمامِ عمرش را در بیابان ها وُ روستاهای گمنام گذرانده بود.
در همان بیابان ها وُ روستاها مشهور بود. می گفتند فلانی با یک خرس جنگیده وَ در کوله اش حالا پوستِ خرس را برای روزهای سوز وُ سرما دارد.
یک بار شنیدم عاشقِ زنی شده که از شهرش گریخته وُ مدتی به روستا پناه آورده. زن هم عاشقش بود.
اما بعدِ یک شب با هم بودن باز سر به بیابان گذاشت. 
آن زن را که دیدم پرسیدم: چه شد که رفت؟ 
گفت: نزدیکم شد. دست در موهایم کرد وُ موهایم را بوئید. بهم گفت" تو از جایی آمدی که هیچ وقت من را نخواهی فهمید." 
- روزنوشت
 
/ 3 نظر / 34 بازدید
حمزه خلیلی

نکته ظریفی بود!

ارسال نظر به وبلاگها

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم از چند تا از مطالبت خوشم اومد عالي بود. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wspam.ir