روزنوشت


وقتی چیزی نیست که بشود لمس‌اش کرد یا از دور و نزدیک براندازش کرد چطور می‌شود فهمید که چیست؟ وقتی پراکنده‌ است و نمی‌شود یک‌جا جمع‌اش کرد و در انسجام، روایت‌اش را مرور کرد، چگونه می‌شود از آن با کسی حرف زد؟
نامی ندارد. گه‌گاهی در سرت می‌چرخد و گاهی از قفسه‌ی سینه‌ات سُر می‌خورد تا آرنج‌ات. پخش می‌شود در رگ‌هایت و در انگشت‌هایت خودش را به در و دیوار می‌کوبد و بی‌هوا به خواب می‌رود. هر از گاهی، پنهان می‌شود و فراموش‌اش می‌کنی.
این روحِ شکست‌ناپذیرِ سرگردان که از تو تغذیه می‌کند و هر روز ذره‌ای از تو را می‌جَوَد. این سنگینیِ رها که تو را به بی‌خیالی می‌کشاند. بی‌خیالِ آدم‌ها، بی‌خیالِ حرف‌ها، بی‌خیالِ دنیا

/ 0 نظر / 345 بازدید