شعر

پاسخ اش اما نامفهوم بود:

دست هایت را ببَر

قلبت را بگذار

پاهایت را ببَر

چشم هایت را بگذار..

 

بر که می گشتم

پرسید: وطن؟

گفتم: چمدانم.

پرسید: دلت؟

گفتم: پس اش دادند.

 

پاکن را برداشتم و

با چشم هایی که نبودند

آدم ها را پاک کردم ..

 

پاهایم جلوتر از من رفته بودند.

 

- سیدمحمد مرکبیان

/ 4 نظر / 41 بازدید
بلوط

من فکر کنم شعری بلند دارد توی چمدانت ذق ذق می کند ...

حمزه خلیلی

خیلی زیبا بود شاعر. غربت و چمدان فصل مشترک پر دردی است

فرامرز

صبرکن کمی اشک ناگفته برایت دارم....

انوشه گلبن

می خواهم در این نبودن سکوت کنم . . . اما کاش حریف اشکهایم میشدم