روزنوشت

می دانم که پیشنهادِ من آن شب آنچنان که می بایست واضح نبود اما می خواستم بگویم: "چطور است موسیقی را خفه کنیم عزیزم؟"
"چطور است پنجره را ببندیم یا دست بر لبانِ آسمان بچسبانیم تا این بارانِ لعنتی از لحظه هامان در سینه ی قطره هایش خاطره نسازد! "
" نظرت درباره ی سوزاندنِ کاناپه پس از همآغوشی چیست؟
آتشی وُ چای وُ سیگاری درست در مغزِ سفیدِ زمستان؟"
می دانم آنقدر محصورِ دستهای خاطره سازِ وُ پنهانِ دنیامان بودیم که نمی دانستیم یک روز صدای " دَنیل لاوُآ/Daniel Lavoie" یکی از ما را خواهد کشت! آنقدر مست بودیم که نمی دانستیم عطری که بر کاناپه نشسته، یقینن از آرامشِ یک عصر زمستانی برایمان طنابی می سازد وُ چنان دستهایی فراموش شده دورِ گردنمان می پیچد.
ما نمی دانستیم قرار است فردا یکی از ما زودتر از دیگری پَر بگیرد. اگر می دانستیم شاید به خیابان نمی زدیم. شاید بلند بلند نمی خندیدیم. شاید قفل ها را بسته رها می کردیم وُ می گذاشتیم رفته‌گان به نبودِ ما عادت کنند.

/ 5 نظر / 56 بازدید
پرواز

نمیدونم چرا همی ی حرفاتون حرفای منه....همه ی خاطرات و حرفارو منم داشتم....

پرستوی کاغذی

یادآوری خاطرات مثل تاب بازی بچگی هاست.یه لحظه آدمو تا اوج میبره و شور عجیب پر کشیدن رو میده و یه لحظه بعد به زمین نزدیکت میکنه و همون موقع توی دلتو خالی میکنه.هیچ وقت یه حس ثابت نداره

somaye

مرگ هم دیگر تو را از یادم نمیبرد. سلام. میخواستم بپرسم جناب مرکبیان وبلاگ رسمیه خودتون هست؟ متشکرم.

فروهر

خیلی زیبا بود . هرچند غم تلخی توش بود اما خاطره ها رو همیشه دوس داشتم قلمتون مانا [گل]