مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

من از چترها هم بارانی ترم :: دکلمه

دکلمه ی شعر زیر را با صدای خودم از اینجا بشنوید .

-----------

انگار کسی بر سرم می کوبد!
پشت ِ این جمجمه انگار
فریاد ِدردی
جانم را رهایی می خواهد!

...دست بر گونه هایم می کشم
دستانم بارانی می شوند
انگشتانم جوانه می زنند!

رو به پنجره می ایستم
ماه را نشانه می روم
و پاهایم چه خوب
قصه ی سقوط را می دانند!

آسمان ِ پلکهایم از خاطرات خالی می شود
همه ی بودنم ، داستان ِ خیالی می شود

کاش بودی
تا ببینی
حتی همین لحظه
همین ثانیه های آخر هم
از عشق گریزانم!

طناب را بر گردن ِ احساس
آن روز ، خودم انداختم!
و احساسم از سقف سینه ام آویزان
به هر تکان
عشق را از یاد می برد..

هر ثانیه
قدمی به زمین نزدیکتر می شوم
واژه هایم می جوشند
دوست دارم
شعر رفتن را
یک بار دیگر
از آن سوی آمدن ! از هرگز نیامدن
بنویسم

ای بی خبر از من
این آخرین کلام ِ من با توست
حال ِ من
پشت تمام ِ پنجره های شهر جامانده است!..

پنجره را باز کن
دستت را زیر آسمانی بگیر
که تا به ما رسید
همه ی فانوس هایش مُرد

و حال دستانت
حال ِ من را خوب می دانند
من از چترها هم بارانی ترم

من از چترها هم بارانی ترم

---
بامهر
سیدمحمد مرکبیان
تابستان هشتادونه

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()