مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

اگر خداوند بمیرد !

من از شاعرانه ها آمده ام

از علفزارهای شمال

از سکوت ِ کویر

از آسمانی که ستارگانش را

هرگز به دار نمی آویخت !

 

امشب ، شب ِ شاعرانه مُردن است

شب ِ شاعران ِ غمگین ..

شب ِ وداع با زمین ..

 

ساعاتی پیش، کنار ِ پنجره ی اتاق

در آن لحظه که باران امان ِ یاس های باغچه را بریده بود

و بی وقفه می بارید ، من به سادگی ِ شمعی جان دادم

و حال در سلولی زندانی ام که وعده ی مردگان بود !

 

ایلیا ، پیامبر ِ درون ِ من که تنها امیده شب ِ اول ِ ترسم بود

از درون ِ من بی خبر پر کشید و من ترسیدم

اما ترس دوامی نداشت !

 زیرا که هیچ چیز مانند ِ آنچه وعده داده شده بود نیست

هیچ فرشته ای به سراغ ام نیامد تا بپرسد

خدایت کیست ؟ امامت کیست !

و من با خود می پندارم که روح ِ من اینجا چه می کند !؟

 

زندگی ِ من نه برای من ، تنها نشانی در روزگار ِ دیگران بر بودن بود

چشمان ِ بسته و بازم را نمی شناسم

در این تاریکی مطلق

صورت مادرم را می بینم که هر شب پیش از خواب

به امید آن است که من به خوابش بروم که نرفتم

و پدرم که بغض اش را با حرص می جوید و به نقطه ای

میان زمین و آسمان خیره مانده است !

 

دیگر بی فایده ست

از صدای پای خدا هم خبری نیست

باید پیش از آن که باکتری ها به سراغ ام بی آیند

من به پیشوازشان بروم

احساس ِ پشیمانی می کنم

از هر آن چه که نکردم !

زندگی ِ من بازیچه ی معجزه ی خالقی شد

و من آواره ی روزگار ِ دیگران ! ..

 

آرام آرام محو می شوم

از تمام ِ خاطرات  و خیابان هایی که هرگز به آنها پا نگذاشتم

هم سو با من

تصویر دختری ست با من ؛ در من ، محو می شود

دختری که آرزو داشتم روزگارش را روشن کنم که خاموش کردم

و او امیدوار بود به آنچه که من می سرایم که تلخ سرایدم !

اینجا آخر خط است !

آخرین برگ از دیار زادگان ِ شاعرانه ها !

 

بدرود زندگی.

 

سیدمحمد مرکبیان / آذر هشتادوهشت

 

+ شاعرنواز به روز شد

 

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()