مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

پدرهایمان را دوست بداریم !

 

سلام؛

پدر اگر از حال من بپرسی، خوبم!

اما گویا که روزگار حال اش خراب است!

دیگر هیچ نسیمی بوی عطر ِ گل ِ یاس ِ خانه ی با صفایمان را

با خود نمی آورد!

و من دیگر نگاهی را پیدا نمی کنم تا دنبال اش کنم

و چشمان پر از مهری را بیابم که منتظر حضور من باشند . . .

پدر من اینجا اسیر غم دوری ُ هزارویک غم دیگر ام

و می دانم که تو

تمام دردهایت را صبوری می کنی

زیرا که تو برای من همیشه

سرشار از شکیبایی ها و صبوری ها بوده ای . .

می دانم آن چه را که من در پی اش می دووم

تو دیدی و چشیدی و جایی جا گذاشتی اش!

 

پدر یادت هست به من می گفتی :

" تو من را یاد جوانی هایم می اندازی... "

آن زمان خام بودم ؛

 تنها سکوت می کردم و به تو خیره می شدم

اما حال ذره ذره رو به سوختن می روم

و می خواهم در جواب آن حرف ات بگویم:

" پدر تو هنوز هم جوانی .. تو همیشه  جوان خواهی ماند .. من تو را همیشه در ذهن ام با همان چهره ی شاد و جوان و لبخند مهربانت به یاد می آورم که از ته کوچه به سوی ما می دویدی . . .  پدر وجود تو جوانی بخش روح ماست . . . پس تو نیز جوانی در خود داری .. "

 

امروز

به یاد آن روزی بودم که با هم عکس های قدیمی ات را نگاه می کردیم

تو با نگاهی پر از ناگفته ها

به عکس ها ذل زده بودی و سکوت کردی

و بعد گفتی :

" چه زود می گذرد! چون چشم بر هم زدنی ! . . . چهل سال گذشت !"

 

حال پدر

من از این حرف تو گریان ام

من دلگیرم از این روزگار

پدر چرا چهل سال از عمر ما

این گونه سریع می گذرد ؟ . . . چون چشم بر هم زدنی !

---------------------

پ.ن: وبلاگ ادبی شاعرنواز به روز شد

   + سید محمد مرکبیان ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()