مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

برگی از زندگی ام


اواخرتابستان بود که برای اولین بار نامش را شنیدم. او را نمی شناختم . حتی عکس اش را هم هرگز ندیده بود. او تنها یک اسم بود. اسمی که وقتی در ذهنم تلاش می کردم تا او را تجسم کنم تصویر یک پیامبر بر دیواره ی پلک هایم پدیدار می شد. گردونه ی زندگی، فارغ از هیاهوهای درونی ام می چرخید و من را با خود می چرخاند . همه مردم را می چرخاند و دیگر همه به این چرخش ازلی عادت کرده بودند . من هم یادگرفته بودم که همگام با زندگی پیش بروم . دلیلی نداشت درجا بزنم و بزور دستم را به صدا و نگاهی گره بزنم که زندگی مجبور شود به زور من را با خود ببرد و با دستان سردش پاهایم را بگیرد و بکشد.
 تابستان به خواب رفت و پاییز بیدار شد. او هنوز بود . یعنی هنوز نفس می کشید . من عکس او را دیدم . شبیه به همان تصویری بود که بر دیواره ی پلکهایم نقش بسته بود. اما او هرگز من را ندیده بود . حتی عکسم را . تنها چندباری درباره ی من به او گفته بودند و خواب هایی را که من در آنها حضور داشتم را برایش تعریف کرده بودند تا او تعبیرشان کند. پنهان تر از هرچه که فکرش را بکنید به هم مربوط شده بودیم،  با فرسنگ ها فاصله که سالها طول می کشید تا آن ها از خاطره و لحظه های رنگارنگ پر شود.

پاییز بود. برگها برای حفظ تعادل فصل ها دستهایشان را از شاخه ها جدا می کردند و زندگی را وداع می گفتند. من کم کم به او نزدیک می شدم . کم کم او را می شناختم  . دقیقا به اندازه ی فاصله ی میان هر برگی از شاخه اش تا زمین!.
یک روز عصر خبر آمد که حال اش خوب نیست. تا صبح دعا کردم . نماز خواندم  و یک لحظه چشم بر هم نگذاشتم تا آنکه دوستی تماسی با من گرفت و گفت حال اش بهتر است . خیالم راحت شد. به رخت خواب رفتم و با آرامشی وصف ناپذیر به خواب رفتم . صبح دل انگیز یک پاییز غم انگیز بود. بیدار شدم. خودم را کشیدم تا خستگی دیشب به طور کامل از بدنم خارج شود. تلفن همراه ام را برداشتم تا ببینم ساعت چند است . متوجه شدم پیامکی دارم. باز اش کردم؛ نوشته شده بود: " بعد از اذان صبح حالش بد شد. مهران مُرد!" . تمام خستگی هایی که از تنم بال زده بودند باز به بدنم برگشتند. چشمانم را بستم و بار دیگر تصویراش را دیدم.
حال زمستان هم رو به اتمام است. هر از گاهی از لابه لای ابرهای آسمانی صدای نسیم بهاری می آید که می گوید :"من در راهم! من در راهم . می آیم .. می آیم .. ". چند ماهی از رفتن او می گذرد . جایش تا همیشه خالی خواهد ماند اما آدمی کم کم عادت می کند به جای خالی عزیزان اش.
چندی پیش ورق پاره های مهران را که یکی از دوستانش از خانه اش جمع کرده بود برای دختر خواهرش فرستاد. در لابه لای برگه های سیاه شده ی او. تصویر پسری بود که مهران با خودکار سیاه اش کشیده بود. آن تصویر من بود.

خداوند روحت را در آرامش آسمانی اش غرق کند.

 

- پ.ن : این یک داستان حقیقی ست.

شاعرنواز به روز شد با سه پست جدید.

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()