مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

سهم من از ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

زندگی چون بی خبر پیش می رود همیشه بی خبر دلگیرم می کند اما پوست من کلفت تر از آن چیزی شده است که زندگی و یا شما می پندارید ... دلگیر می شوم اما گریه را بی صدا خواب می کنم، خستگی ها را سوار بر قایق کلمات سوار بر آب و تنها بر عرشه ی کشتی موسیقی و نت و تار تا آن ور دنیا، تا آن ور خانه ی خدا سفر می کنم و در آن لحظه ی دلگیری سعی می کنم تمام خوشی های کوچکی که روزی بودند و من ندیدمشان را به یاد بی آوردم و اگر احساس کردم که هنوز زنده اند آنها را در لابه لای قفسه های زندگی ام جست و جو کنم ...

و وقتی در حال جست و جو ام دیگر برایم فرقی نمی کند؛ آنکه روزی مال من بوده امروز مال کیست!  آن فکری که دیروزها برایش جنگیدم امروز اسیر کدام درد زندگی است و آن اشکی که ریخته شد آیا برای رفتن عزیزی به دنیای دیگری بود و یا به پای یک عشق کودکانه حدر شد!

امشب کتابی هدیه گرفتم که یادداشتی در برگ اول آن به عنوان یادبود از طرف فرستنده ی کتاب برایم نوشته شده بود و آن نوشته این بود:" آدمها همه عین همن، تنها چیزی که متمایزشون می کنه آزادی شونه. آزادی برای انتخابایی که می کنن. آزاد باشی ." و در پایین آن، در وسط برگ کتاب از زبان نویسنده نوشته شده بود:" مرگ خیلی آسان می تواند الآن به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیش واز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم_ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ... " این جمله ها برای اکثر شما ها آشناست .. همین طور برای من وقتی اولین بار در پشت جلد کهنه و پاره ی کتاب "کند و کاو در مسائل تربیتی ایران" خواندم .. اما واقعآ همه ی این جمله های زیبا و این نشانه های بی نشان چه ربطی به دلگیری  من داشت و دارد که توانست اینگونه آرام ام کند ؟!

چیزی که اتاق کوچک ذهنم را مشغول کرده و دوست دارم بگویم چیزی شبیه به این جمله هاست :" زندگی پیش می رود، مسخره تر از آنچه که فکرش را می کنی البته این مسخرگی را نمی توان به آسانی فهمید و درک کرد اما وقتی به بی تعادل بودن ترازوی اتفاقات زندگی روزمره ات بنگری خواهی فهمید که زندگی به حالتی مسخره و غیر قابل تصور در حال حرکت است!"

و حالا، آن چیزی که نوشتم را می خوانم... و احساس می کنم تمام احساس و فکرم را نمی توانم در جمله ها و کلمه ها خلاصه کنم! حال یا من ضعیفم و یا کلمه ها کوچک اند! هرچه باشد در این حالت دلگیری ام بهتر از این نمی توانستم که بنویسم و شاید بهتر از این هم نباید که می نوشتم دقیقا مانند آنقدر سهمی که از زندگی باید می بردم که بردم!!

 

   + سید محمد مرکبیان ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()