مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

خط خطی های پاییزی ام

Image and video hosting by TinyPic

 

وقتی دلتنگ می شوم یا آسمان حوصله ام ابری می شود هیچ چیز و هیچکس نمی تواند آرام ام کند ! نه می تواند آرام ام کند ، نه می تواند من را بفهمد و نه می تواند پیدایم کند .

زیر کرسی دلتنگی ها و بی حوصلگی هایم مچاله می شوم و قلمی به دست می گیرم و سعی می کنم سرما را فراموش کنم. سعی می کنم بنویسم. زیر کرسی دلتنگی ها و بی حوصلگی هایم سعی می کنم سایه ی خود را بالا یا پایین خط های کاغذ پیدا کنم تا بتوانم درد و دل کنم ، با خودم با سایه ام .

جایی که امروز من در آن زندگی می کنم نزدیک به خط استوا است ، درجه ی هوا همیشه گرما را تعریف می کند اما امشب من در اتاقم می لرزم ! از سرمای فاصله ها، از سرمای گریستن ها، از سرمای دلشوره گی ها می لرزم و هیچکس در هیچ جای دنیا حتی نمی تواند حال من را در ذهن اش تجسم کند. هیچ کس نمی داند پسری در شهری گرمسیر زیر پتویی مچاله شده است و می لرزد! از سرما! از سرما! اما نه برفی در کار است و نه کلاغانی که فریاد بزنند : " آهای مردم برف! برف! آهای مردم سرما! سرما!"

تنها صدایی که مولکولهای هوا را می لرزاند صدای برخورد دندانهایم به یکدیگراند. قلبم هم آرام تر از همیشه نفس می کشد! بی صدا! بی حوصله! گویا که دیگر بودن و نبودن اش حتی برای خودش هم مهم نیست! و تنها هر از گاهی نفسی می کشد تا بتواند خودش را قانع کند و بگوید:" من که وظیفه ام را انجام دادم! این از من!".

همه خواب اند! همین امشب که دوست داشتم مادرم ، پدرم و یا خواهرم بیدار باشند همه زودتر از همیشه به رختخواب هایشان رفتند و به دیدار رویا پرواز کردند و من را تنها گذاشتند تا خودم رویا را بنویسم! همیشه همینگونه بوده است! وقتی به دستی نیاز داری همه دست ها یا زیر بالشت ها در خواب اند و یا در جیب ها به دنبال چیزی اند و یا در ...

چه می دانم! چه بگویم! گلایه کردن بی فایده است! این روزها همه گلایه ای دارند، همه خسته اند، همه می لرزند! من بارها به چشم خود مچاله شدن گل ها و درختان را دیده ام! دیگر چه برسد انسان که هم از گل نازکتر است و هم از درخت خسته تر!

شاید باور نکنید اما امشب برای اولین بار با دستان لرزان نوشتم! نمی دانم چه شد! نمی دانم چه گفتم!

نمی دانم این چند جمله را خودم نوشتم یا جایی خواندم و یا همین لحظه دست به آفریدنشان زدم! آن چند جمله این است:" هیچکس ما را ندید و نخواهد دید؛ هیچکس ما را نفهمید و ما را نخواهد فهمید! اینگونه تعادل این جهان ظالم حفظ می شود! ما باشیم، کسانی باشند که می توانند ما را ببیند و بفهمند اما نه ما را ببیند و نه بفهمند!". این جمله ها را دوست دارم اما کاش دوست نمی داشتم! شاید آن وقت حالم بهتر از این بود! شاید نمی لرزیدم! شاید آرام تر از امروز بودم! آرام تر از امشب! آرام تر از ...

من را دعا نکنید

او را دعا کنید . . . ممنونم .

شب بخیر .

.

.

پاییز هشتاد و هفت .

درجه هوا شاید زیر صفر .

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()