مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

از بیداری تا بیداری

Image and video hosting by TinyPic


من که توی اتاقم خواب بودم اما می دونستم که خورشید بالای دیوار حیاطمون نشسته !

فصل ؛ فصل سفیدیا بود ، فصل برف ، فصل سرما ، فصل جای پاها ...

شب ساعت ها بود که جاشو به صبح داده بود و ماه توی روشنایی خورشید ترانه ی تاریکی رو می سرود  ، صبح ها قبل از اونکه از خواب بیدار بشم ؛ توی عالم خواب و رویا ، خودم ُ می دیدم که روی یک پل باریک و طولانی راه می رم ! پایین پل تاریک بود ! سیاه بود ! انگار که هیچ انتهایی نداشت ! .. هیچ شبی توی رویاهام نبود که من از روی پل بی افتم ! هیچ وقت هم به آخر پل نمی رسیدم!

توی این دو ، سه سال اخیر تقریبآ هر شب این خواب می دیدم ؛ خوابی که نیمه کاره تموم می شد و جاش دختری رو می دیدم با لباس آبی که روی یه ستاره ی کوچیک نشسته و پیانو می زنه ! روی ستاره ای که یه ذره از پیانوش بزرگتره !

دختر شروع می کرد به نواختن و من از دور به او نگاه می کردم .. نمی دونم چرا ! اما یه جایی وسط قطعه ستاره یه هویی سقوط می کرد و توی فضا گم می شد و من چشمامو بی مقدمه باز می کردم ! جوری که انگار ساعت هاست بیدارم و به دروغ وانمود می کردم که خوابم !

روزی که شروع می شد مثل همه ی روزهایی بود که تموم شده بود ! مثل روزهای مردم دیگه که هم اش مثل همه ! وقتی از جام بلند می شدم صدای خواهرم می شنیدم که داره گریه و داد و بیداد می کنه ! اون هم بخاطر اینکه داداش کوچیکم عروسکش و یه جایی توی حیاط غایم کرده !

مامانم توی حیاط نشسته و چیزی رو توی حوض می شوره ! می شوره و داد می زنه می گه : " این ننه من غریبم بازیا چیه که در می یاری دختر !؟؟ من دوسال از تو بزرگتر بودم که با خدابیامورز شوهر اولم ازدواج کردم ! ای بابا از دست شما بچه های این دور و زمونه ! "  ، من از پشت پنجره ی طبقه بالا با صدای نه خیلی بلند و نه خیلی آروم سلام می کردم و منتظر جواب سلامی هم نمی موندم !

وقتی حاضر می شدم و از پله ها می یومدم پایین تا برم مدرسه ناپدری مو می دیدم که جلوی آینه داره اصلاح می کنه  و هرقت که ریش تراش به صورتش می کشه صدای قلچ قلچ می ده ! تا من و می دید توی دلش می گفت : " عاقبت به خیر نشی پسر که اینقدر از من بدت می یاد و منم حالم ازت به هم می خوره ! " و بعد نگاهی با غرور به من می کرد و بلند می گفت : " بَه آقا محسن گل ! پسر درس خونم .. !   " و من توی دلم می گفتم : " من پسر تو نیستم ، مردیکه ی دراز ! " و بعد آروم بهش می گفتم : " سلام ، صبح بخیر .. " و بدون اینکه ببینم چی داره می گه می اومدم توی حیاط و کفش های سفید رنگ و رو رفتم و پام می کردم ! اون هم ادامه حرفشو با عصبانیت قورت می داد !

از توی تشت کنار حوض سیبی یا خیاری ور می داشتم و همین جور که از در می رفتم بیرون می گفتم : " من رفتم ، خداحافظ " .. حالا گاهی هم کسی در جواب می گفت خداحافظ ! گاهی هم اصلا کسی نمی شنید !

توی راه از لبه ی جوی وسط کوچه راه می رفتم و به قوطی لوبیایی نگاه می کردم که مثل قایقی روی آب شناوره !  .. هروز از کنار نون وایی دایی حسین رد می شدم که از نماز صبح تا هر موقعی که آدمی باشه و نون بخواد دمه تنور در حال نون بستنه !

همیشه وقتی از جلو در دکون که رد می شم ، کمی سرعتم و کم می کنم و بلند می گم : " خدا قوت دایی " و دایی هیچی نمی گه و لبخند می زنه !

دایی هیج وقت حرف نمی زنه ! این‌ٌ نه تنها من بلکه که همه ی اهالی محل می دونستن ! دایی در جواب همه فقط لبخند می زنه و توی این کارش هیچ استثنایی هم برای هیچ کس قایل نیست !

اون فقط با آرد ، نون ، خمیر و آتیش حرف می زنه ! فقط ! ..

مدرسم یه کوچه بالاتر از دکون دایی بود و هست ! ! همیشه خدا هم یه گدا روی زمین نشسته و به دیوار مدرسه تکیه داده ! من به طرفش می رم و دست می کنم توی جیبام ! دست می کنم و یه صدتومانی بهش می دم ! اون وقته که او با اون دوتا چشمای سرپاینی شو ابروهای سفیدش نگاهی به من می کنه و می گه : " الهی که عاقبت به خیر بشی پسر ! "

و من یاد حرف ناپدریم می افتم که توی دلش هروز صبح که من و می ببینه چندبار تکرار می کنه ! توی این لحظه مثل دایی فقط لبخند می زنم و دستامو می کنم توی جیبای پر از خالیم و قدم زنون به طرف در مدرسه می رم !

وقتی وارد حیاط می شم ! خورشیدُ می بینم که خودش و زودی رسونده و روی دیوار حیاط مدرسه نشسته !

به من لبخند می زنه ! خب منم به اون لبخند می زنم !

 

   + سید محمد مرکبیان ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()