مینیمال‌هایی برای زندگی

Seyed Mohammad Morakabian Official Weblogسیدمحمد مرکبیان

روزنوشت


حالا مدتی ست که در فضای خانه پخش شده. در تمام ذرات هوا. در تمامِ سلول های خانه. در آنجا و آن زمانی که حواسمان نیست. بر پیشانیِ سفید و کوچکش. بر پوششِ آرامِ تنش. 
حالا مدتی ست که خودش را بین ما تقسیم می کند. اندکی با من می آید وقتی از خانه بیرون می زنم. دستش را می گذارد خانه تا دستهایش را بگیرد. پاهایش را می برد سمتِ خانه ی پدری. آغوشش اما خودش دنیایی ست پراکنده تر از تمام آنچه بوده و هست. همه جا. همه جای زندگی‌مان در آغوشش لمیده ایم. با ترس‌هامان. با عشق‌هامان. با خلوت‌هامان

 

   + سید محمد مرکبیان ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

شعر جدید

نوازش ات را از سرم گرفتی وُ
سایه دستت از شانه ام برداشته شد
من را کجای دوست داشتن، دوست می داری؟
در میانه ی دوری
در میانه ی نزدیکی
یا در خودِ خودِ میانه ی دوست داشتن؟
دوست داشتن در میانه ی دوری، بازی چشم وُ نگاه را از آدمی می گیرد
تماشای حسادتِ شیرینِ زیر پوست را
در میانه ی نزدیکی اگر دستها راضی ترند اما
هیبت حضور را تا دور نباشی نخواهی فهمید
و آن که نداند حضور یعنی چه، دوست داشتن را نیمه دانسته
من تو را در میانه ی دوست داشتن، دوست دارم
نه آنقدر عاشق که تو را به دیگری به هوای خوشبختیِ بیشتر ببازم
نه آنقدر دور که چشم هایت را نبینم
در میانه، در تلاطمی و آن که هنوز دوست دارد،
دست و پا می زند
حتا اگر شناگرِ این بازی نباشد

- سید محمد مرکبیان

 

چاپ شده در شماره هفدهم مجله ی هفتگی کرگدن

   + سید محمد مرکبیان ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

تجربه


تنها راه تجربه است. تا تجربه اش نکنی، تا چیزی را نزیسته باشی هر کسی به تو از هرچه که لمسش نکرده ای بگوید بی معناست. بی معناست اگر بعد از شکستی یا پس از مرگِ عزیزی بهت بگویند زندگی ادامه دارد و انتظار داشته باشند تو لبخند بزنی. تو باید از دست داده باشی، باید اندوهگین باشی، باید زانوانت خم شوند، آنوقت امید را از درونت پیدا کنی، بلند شوی و غمت را حمل کنی. 
ادامه بدهی، آنقدر ادامه دهی تا آن روز برسد که چشمت به آسمان بیفتد، هنگامی که پرنده ای سفید بر آبیِ ملایمی بال می زند، ابرها بر سبزی های زمین سایه انداخته اند و آفتاب بر سایه ها لمیده است. راه تنفست را دوباره بشناسی. نفس بکشی و به زیبایی ای که پهن منظره است چشم بدوزی. آنقدر که صدایت در درونت زمزمه ها را بشکند و به لبانت برسد، آنجایی که می شنوی؛ زندگی ادامه دارد.

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

به بهانه ى نمایشگاه کتاب

 

آنقدر فرصت نداریم که حتا بفهمیم چرا گاهی آنگونه به گوشه ای خیره می شد و یا پشت نبض دستش چه می گذشت. آنقدری که یکدیگر را بشناسیم. مگر همین کلمات که می مانند. مگر همین سطرها روزی پوسته های اندوه را بشکافند و از آنچه پنهان بوده است سخن بگویند. هرچه نوشتم و هر چه بنویسم، به اشتیاقِ آشکاریِ پنهانی ترین نقطه های انسان است. نقطه هایی که سر رشته ی اندوه است و امروز که هستیم توانِ دست دراز کردن وُ لمسشان نیست. میانِ من وُ زندگی وُ کلمه تنها کلمه باید تا ابد بر عهدش بماند. می ماند. .

   + سید محمد مرکبیان ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment نظرات ()

....

وقتی صحبت از مرز می شود، فاصله ها، چه آنقدر دور! چه تا می شود نزدیک، توفیری ندارند. نمی شود دید مگر به آن فکر کرد. نمی شود دید مگر در ذهن ترسیمش کرد. 
مرزی که بین خوشحالی وُ اندوه است، مرزی که میان من تا اوست. نمی شود دید مگر در ذهن به آن پرداخت. به آن حجم بخشید. به آن رنگ داد. بر آن نامی گذاشت. 
در ما، که چه این ما که می گویم منِ تنها باشد، چه من با تو، چه من و یک نسل؛ در ما اندوهی ست به حجمی نامعلوم. به رنگی ناشناخته. به نامی پنهان. که مرزش را تاخوشحالی نمی شود دید مگر ترسیمش کرد. مگر در ذهن به آن پرداخت. 

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دل خوش

به همین دیدنت دلم خوشه. به جنونی که هنوز به کارت نیامده و فکر می کنی که یک روز باید همین دیوانگی تو رو نجات بده. به بد بودنت. به بد کردنت. به سادگیت. به تلخیت. به خنده ت. به بودنت دلم خوشه.
دلِ خوش نیازِ بودنه. نیازِ آدمه. 

من کم آوردناتو. ترسیدناتو. فرار کردناتو. فکرای خیالیتو دوست دارم. من تلاشتو. کلامتو. کم کم پیر شدنتو دوست دارم. من پیروز شدنتو. اوجِتو. رشدتو دوست دارم. من دلم به دوست داشتنِ تو خوشه. به همین که دوسِت دارم.

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤
comment نظرات ()

وقتی عشق را ...

وقتی عشق را می پذیری باید ترس هایت را حفظ کنی. آنکه نمی ترسد همیشه در تیررس خطر است. بترس تا حفظش کنی. بترس تا به حرفهاش گوش کنی. بترس و اگر رشته ی افکارت را بعد از روزها کلنجار رفتن با یک سوژه برای نوشتن یا ساختن یا ثبت کردن، پاره کرد لبخند بزنی. بترس و دوست داشته باش. بترس تا دوستت داشته باشد. ترس نه به معنای لرزیدن، ترس به معنای تأمل بر آنچه ارجح است بر زندگی ات.
با تو حرف می زنم رفیق خمیده ی من، تصویر از هم پاشیده ی آیینه؛ با تو حرف می زنم. تو شانس ات را از درون یکبار باخته ای و شانس دوباره ات، بیرون از تو نفس می کشد. حفظش کن و حتا اگر سوژه هایت را می بازی. از تو نهایتا چیزهایی خواهد ماند که دوست نمی داشتی، چیزهایی که تنها به کار انسان هایی خواهد آمد که شبیه تو زیسته اند.
برای اینکه به کار آیند، تو را به کار نخواهند گرفت.
- روزنوشت‌ | سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤
comment نظرات ()

...

...


می توانی اعتماد کنی وُ به جسمِ نیمه جانِ اعتماد، آخرین تکه های پنهان وُ پاکِ وجودت را ببخشی. 
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی. امیدوار. .

 

بخشی از یک روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

باید ازش مى پرسیدم چرا یادگارى ها را دوست ندارى؟ گفت: چیزى که تو را از آنجا که هستى بیرون بکشد خیانت کار است. گاهى گم شده اى، درست زمانى که گم شدن برایت بهتر است، یک یادگارىِ کوچک، یک شىء ناچیز، چند سطرِ کوتاه، یک گلوبند یا گوشواره تو را از گمشدگى بیرون مى کشد. گاه ایمان دارى پیدایى وُ مشغول زندگى هستى. آن یادگارى لعنتى مى زند پشتت که هى رفیق اشتباهى هستى. اشتباه! و تو را از حالِ خوبت بیرون مى کشد. از زمان نمى شود فرار کرد ولى حداقل مى شود به عقب برنگشت. نمى شود؟! سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مرام المصری

فکر می کنم تووی یکی از شلوغ ترین و پُر کارترین سالهای عمرم هستم وُ فرصتِ اینکه به ادبیات آنگونه که دوست دارم بپردازم نیست. اما مدتی ست که سعی دارم جایی برای ترجمه کردن باز کنم. این بار هم اشعاری از دو کتابِ دیگرِ مرام المصری، اشعاری که برخلافِ کتابِ اول - چون گناهی آویخته در تو / نشر چشمه - که مضامین عاشقانه و اجتماعی داشت، در حولِ محور جنگ و آزادی می چرخد. 
امیدوارم تا یکی دو ماهِ آینده بتوانم کتاب را به سرانجامی رسانده و به دستِ ناشر بسپارم.
این هم یکی از شعرها:

بر دیوارِ زمینِ بازیِ مدرسه
کلمه ی آزادی نوشته شده 
با سرانگشتانِ کوچکِ بچه ها
با گچِ سفید

بر دیوارِ تاریخ
آزادی، نامِ آنها را نوشته است 
با خون

   + سید محمد مرکبیان ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

اُریب مى ایستم
تا شاید قلبِ زواردررفته ام
در سراشیبىِ سینه ام
باز
روشن شود.

#روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

اگر میانِ زندگى چندبارى مرگ وقفه مى انداخت و
باز زندگى بلندت مى کرد.
اگر این سى چهل پنجاه سال را یک نفس نمى تاختیم،
اگر خدا چهره اى داشت که به اندازه ى چشمهاى انسان غم در آن مشهود و پیدا باشد؛
آن وقت شاید رو به حقیقى ترین مخاطبِ روزگارم
مى ایستادم و بى آنکه دهان بگشایم او مى خواند و
مى گفت:
مى خواى برى؟ خسته اى؟ بُریدى؟ مى خواى بپرى؟ 
برو جانم. برو که خستگیت در رِه.
بپر که مرگ تو رو صدا مى زنه. برو و به امید دیدار.

 

- روزنوشت / مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

انگاری از بُنِ استخوان رو به انفجار است اعتماد.
جمله ی "همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود!" برای قدیم بود. قدیم که آقابزرگ درِ خانه اش را باز
می گذاشت که شاید بی پناهی مسیرش به خانه ی او بیفتد و مبادا درِ خانه بسته باشد!
امروز بی پناه، پناهت را به باد می دهد. می توانی اعتماد کنی وُ ببازی. می توانی اعتماد کنی وُ زخم را به جان بخری. می توانی اعتماد کنی وُ زنده بمانی.
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی به از هم گسیختنِ رگه های انفجار. امیدوار به دست‌هایی که
بوی کاهگلِ دیوارهای خانه ی آقابزرگ وُ رقصِ پارچه ی میانِ درِ گشوده ی خانه و حیاط را هنوز می شناسند. امیدوار به حافظه ی ملولِ اندوه وُ ناخودآگاهِ پیرِ شادی.
می توانی اعتماد کنی وُ به جسمِ نیمه جانِ اعتماد، آخرین تکه های پنهان وُ پاکِ وجودت را ببخشی. 
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی. امیدوار. 

- روزنوشت / مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

به بهانه ی امرداد

کلمه ای اِدا نشد و نشد که زبان، خونِ حرف را بمکد. بیشترِ صورتش چشم بود وُ من از چشمهایش خواندم بیماری‌ام، کور است و لال.
هنوز میانِ لبهایش فاصله ای نیفتاده بود که من از تجویزِ بی رویه ی تنهایی و جُنون، فهمیدم، ساده نخواهد مُرد.
من از تقابلش با درد و نگاهم به فردا و نوازشش بر زن، من از زخم‌های بی مرهم وُ چشم بُریدن از گریه های زیرِ پیرهنش، فهمیدم که خوش نیست باز پا پیچِ بغض‌هایم شوم.
وسعتِ آن دو تصویرِ یکسان، حجمِ برابری نداشت.
از این سو تا آن سوی من چند شانه ای، تن را بُردند و هزار نفر روحم را.
نه! هیچ کلمه ای به بیرون پرت نشد.
پس؛
گورِ پدرِ زمان وُ تو!
پس؛
گورِ پدرِ یادِ رفیقان وُ تو!
پس!
گور پدرِ نابیِ همان یک لحظه با دوستان وُ من!
گورِ پدرِ زبان وُ حرف!
هر دو با هم دست دراز کردیم تا دستانِ تماشا را از شب کوتاه کنیم.
به جای هر دویمان من چشمِ بستم وُ خیره ماندم به نقطه ی روشنِ دو انعکاس؛
دو انعکاس که در سیاهیِ پشتِ پلک هایم فرو می ریخت،
فرو می ریخت و آرام محو می شد
و اما نشد هیچگاه از این دیوار ذره ای ماه به سیاهی نتابد وُ نتابد وُ می تابد باز.
بخواب،
بخواب پسر
وَ زمزمه کن:
گورِ پدرِ ماه وُ ما!
#روزنوشت / مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

باید عمرى را گذراند و کمی بیشتر از آنچه تا به امروز زخم خورده ایم، جان کَند وُ جان داد وُ نمُرد.
باید باز هم صبوری کرد چرا که هنوز فاجعه نامی از ما بر زبان نیاورده.
می توانی خوش شانس باشی وُ پس از خوابیدن فاجعه به دنیا بیایی وُ پیش از بیداریِ دوباره ش، جهان را ببوسی، بگذاری کنار وُ ناپدید شوی.
می توانی خوش شانس باشی. آنقدری که زندگی را دوست بداری و یا آنقدر خوش شانس که
به دنیا نیامده باشی. 
تو می توانستی خوش شانس تر از اینها باشی.

روزنوشت / سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

می دانم که پیشنهادِ من آن شب آنچنان که می بایست واضح نبود اما می خواستم بگویم: "چطور است موسیقی را خفه کنیم عزیزم؟"
"چطور است پنجره را ببندیم یا دست بر لبانِ آسمان بچسبانیم تا این بارانِ لعنتی از لحظه هامان در سینه ی قطره هایش خاطره نسازد! "
" نظرت درباره ی سوزاندنِ کاناپه پس از همآغوشی چیست؟
آتشی وُ چای وُ سیگاری درست در مغزِ سفیدِ زمستان؟"
می دانم آنقدر محصورِ دستهای خاطره سازِ وُ پنهانِ دنیامان بودیم که نمی دانستیم یک روز صدای " دَنیل لاوُآ/Daniel Lavoie" یکی از ما را خواهد کشت! آنقدر مست بودیم که نمی دانستیم عطری که بر کاناپه نشسته، یقینن از آرامشِ یک عصر زمستانی برایمان طنابی می سازد وُ چنان دستهایی فراموش شده دورِ گردنمان می پیچد.
ما نمی دانستیم قرار است فردا یکی از ما زودتر از دیگری پَر بگیرد. اگر می دانستیم شاید به خیابان نمی زدیم. شاید بلند بلند نمی خندیدیم. شاید قفل ها را بسته رها می کردیم وُ می گذاشتیم رفته‌گان به نبودِ ما عادت کنند.

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

دیالوگ

گفت: اینکه رفقام توو دلم برای همیشه مُردن 
خیلی غم انگیزه وُ من غمگینم.
گفتم: نه به اندازه ی اینکه آدم، توو دل رفقاش بمیره وُ هیچکس غمگین نباشه..

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

نوشتن اگر زبانِ مشترک ما نباشد، برای من، دهانِ پنهان و پر بهانه ای ست در تاریکیِ جیب های زمان. نوشتن، زبانِ مشترکِ عقل وُ احساسِ آدمی‌ست که گه گاه با خودش حرف می زند؛ آنقدر آرام که لبانش در سکون می مانند وُ آنقدر بلند که روزی به گوش های تو در آن سوی جهان خواهد رسید.
جهانی که دیوارهایش، آدم هایش هستند وُ رفیقانش منظره هایی که روزی با هم به آنها نگاه کرده ایم. جهانی صبور که خاطراتت را در دریاهایش غرق می کند وَ گاه آن آدمی که در قلبِ دریا فرو می رود، گاه آن کس که فرو می رود، آنکه غرق می شود؛ آنچنان عاشقانه زیسته که انگار برای دریا دلبری می کند. جهانی صبور با نقابی برای نیمه های روشن وُ تاریکِ هر آدمی در گوشه ی آن همه شبانه روز. 
نوشتن اگر زبانِ مشترکِ ما نباشد، زمانِ مشترکِ حضورِ من وُ غیابِ توست. دهانی پنهان که کلمه هایم را برای روزی که غرق می شوم در آن ریخته ام.

 

- سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

شاید برایت نبودِ او در تمامِ عصرهاى روزها و هفته هاى پیشین شکلِ یک علامت سوال بزرگ باشد. شاید فقدانِ هر نشان و حسی از دلتنگىِ متقابل در تو نقطه ى شروع یک نفرتِ مسموم باشد. شاید بگویى مردانه باید گفت: دلم تنگ است، آن هم نه با صداى آرام، با فریاد. شبیهِ ذات دلتنگى: پر سوز. 
اما من مى گویم مرد آن است که توان حفظِ حسِ دلتنگى را در دلش داشته باشد. توان سکوت و زندگى درست پیشِ روى چشمهایی که او را مى ببینند. او را مى سنجند و او را تا در شلوغىِ خیابان یا در سیاهىِ شب گم نشود، رها نمى کنند. 
شاید با خودت زمزمه کنى کِى دنیا اینچنین بود!
چیزى از دنیا زیاد و کم نشده. تنها انسان در سالهاى جوانى قمار مى کند. قمارِ نابجا بر میزهاى غلط و برداشتِ چند خط عاطفه و چند رنگ شور. قمارِ زیاد و کمِ جوانى بر سرِ گذرِ زمان. 
و زمان تنها برنده ى میز است.'

 

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

چاپ دوم

به زودى چاپ دوم مجموعه "چون گناهى آویخته در تو" گزیده اشعار مرام المصرى به ترجمه ى من منتشر خواهد شد. 
جا داره از جناب احمد پورى، حدیث، بهرنگ و کاوه کیائیان و از شما عزیزانى که به مجموعه لطف داشتید و آن را به خانه و قلب هاتان راه دادید تشکر کنم.

   + سید محمد مرکبیان ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

شعر برای خودم که فقط رفتم

در چشمانم جایی باز می کنم
بعدِ تو وُ تنهایی
تنها خودم می توانم همراهِ خوبی باشم
نخستین اشتیاقِ نارسِ وفاداری
در مرکزیتِ مردمک‌هایم می درخشد
گِره ی کوری لابه لای علف هاست
می خزم
می جَوَم
بلکه شوقِ سُرایشِ زندگی
لولای درها را خجالت دهد
اگر پاهاش جانی همیشگی داشت
فراموشم می شد خستگی
اگر تاوانِ کوچک پریدن هم سقوط نبود.

جا خوش کرده روحم بر صندلیِ مترو
گرمِ رفتن است مقصدم
وَ چه می داند زیرِ پیراهنم چه غوغایی ست.
دلم
زنی یائسه که خیال می کند هنوز
پسرش را آبستن است.

 

- از مجموعه " دست هایت را در کلمه هایم فرو کن" / نشر مروارید

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

.

بُریده اى از یک شعر. مجموعه "دست هایت را در کلمه هایم فرو کن" ،‫#‏نشرمروارید‬ :

 

تنها چشم مى فهمد معنایش را:

من / دورى / تو. 
ظرافتِ چهار حرفِ ناچیزى که
از آنچه هستیم تنهاترمان مى کند.

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

نمایشگاه کتاب تهران

دوستان عزیزم، من از بیست و دوم تا بیست و پنجمِ اردیبهشت، از حوالیِ ساعتِ پنج تا هفتِ عصر در نمایشگاه کتاب تهران حضور خواهم داشت.
در غرفه های نشر مروارید، چشمه و نیماژ
با * مجموعه شعرِ تازه ام با عنوانِ " دست‌هایت را در کلمه‌هایم فرو کن" در نشر مروارید.
* گزیده اشعار مرام المصری، " چون گناهی آویخته در تو" به ترجمه‌ی من در نشر چشمه
و " چاپ دوم " دو لک لک بی خواب " با ویرایش جدید در نشر نیماژ.

به امید دیدار ..

 

‫#‏نمایشگاه_کتاب_تهران‬

   + سید محمد مرکبیان ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

کتاب های من در نمایشگاه کتاب تهران

دست هایت را در کلمه هایم فرو کن/ سیدمحمد مرکبیان، نشر مروارید/ راهروى ١١، غرفه ٣
***
چون گناهى آویخته در تـو/ مرام المصرى، ترجمه سیدمحمد مرکبیان، نشر چشمه/ انتهاى راهروى ٣١، غرفه ۵٠
***
دو لک لک بى خواب/ چاپ دوم با ویرایش جدید، سیدمحمد مرکبیان، نشر نیماژ / راهروى ۴، غرفه ٢۵

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مرام المصری، ترچمه سیدمحمد مرکبیان

چند روز پیش با ناشر مجموعه ى چون گناهى آویخته در تو حرف زدم و وقتى که متوجه شدم نزدیکِ نود درصد از کتاب در این شش ماه به فروش رسیده بسیار خوشحال شدم. بیشتر خوشحالى ام از این بابت است که معرفى شاعرى که پیش از این مجموعه اى از او در ایران ترجمه نشده، با استقبال روبه رو شده است. مجموعه چون گناهى آویخته در تو، گزیده اشعار مرام المصرى ست که از سوى نشر چشمه شهریور گذشته منتشر شد. از لحظه ى نخست اگر شروع کنم باید از شاعر محترم کتاب تشکر کنم که در ترجمه ى اشعار همراه من بود. از حدیث عزیزم که کلمه به کلمه کنار من ایستاد. از جناب احمد پورى نازنین که زحمت ویرایش این مجموعه را کشیدند. از بهرنگ و کاوه کیاییان و نشر چشمه که بسیار حرفه اى با مجموعه برخورد کردند و از شما عزیزانِ همواره همراهِ من. به امید دیدار در نمایشگاه کتاب تهران. امیدوارم فرصت دیدار با شما عزیزان پیش بیاید.
 ‫#‏مرام_المصرى‬ ‫#‏سیدمحمدمرکبیان‬‫#‏نشرچشمه‬

   + سید محمد مرکبیان ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

گفت: هیچ‌کس از دوری و نبودِ هیچ‌کسی نمرده! مُرده؟
توو دلم گفتم اونایی که مردن، زبانِ گفتن ندارن..

 

 

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مجموعه شعر تازه

مجموعه شعرِ " دست هایت را در کلمه هایم فرو کن" چند روز پیش طرحِ جلدش نهایی شد و رفت برای چاپ...
رونمایی نمایشگاه کتاب تهران / غرفه نشرِ مروارید 

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

چاپ دوم / دو لک لکِ بی خواب

نمایشگاه کتابِ امسال ..

 

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

یقیناً دنیا را اگر تو می آفریدی زیباتر بود. حداقل برای من که اینچنین می بود. دنیای تو، دنیای دوست داشتن است و امید. دنیای تو، دنیایی ست که مرگ در آن پایانِ قصه نیست. 
من میانِ دنیای تو و دنیای امروز، آن یکی را می پسندم که وقتی از خودت بیرون می زنی و پا در آن می گذاری، خدایش با صدای تو، نامت را می خواند. من دنیایی را انتخاب می کنم که تو خالقِ زخم هایش باشی، تو که پیش از هر زخم، مرهم‌اش را در جیب های من پنهان کرده ای. .
سیدمحمد مرکبیان #روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مرام المصری

دروغ هایت را به من بده
آن ها را خواهم شُست
و در گوشه ی دنجِ بی گناهی از قلبم
از آنها حقایق خواهم ساخت ..

 

- مرام المصری 
ترجمه: سیدمحمد مرکبیان

از مجموعه " چون گناهی آویخته در تو" / نشر چشمه

   + سید محمد مرکبیان ; ٤:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

برای آنکه رو در روی هم در نیاییم هر کدام نیمی از وجودمان را کُشتیم. تو نیمی را که زندگی کرده بودی و من نیمی را که آرزو می کردم.

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روزنوشت

آنچه که من و تو را از هم جدا کرد رفیقِ من، نه دستِ روزگار بود و نه رفقای تازه، ما آدمها از آن جای مسیر از هم جدا می شویم که دیگر، رویاهای مشترکی نداریم.

- روزنوشت

 

 

   + سید محمد مرکبیان ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

تو شکلِ پناه شده ای یا من بی پناهم؟

 

تو شکلِ پناه شده ای یا من بی پناهم؟
تو مرا به تن‌ات عادت داده ای یا من بی اندازه زخم دارم؟
من تحملِ کدام بَلای زمینی ام که فریاد که می زنم
آسمان، باران به چشم هایم تحمیل می کند..
شاید زیر تیغِ گرمِ آفتاب، آب رفته ام که چنین بی جانم
یا تو آنقدر بزرگ شده ای که گوشه ی کوچکی از دامنت
مرهمِ نرمی ست بر زخم هایم
رو به آینه که زخم را زمزمه می کنم رنگ ها می شکنند و
پیشِ روی تو هرچه می گویم کوچک است
آنقدر کوچک که دستِ هیچ دردی
به شانه هایت نمی رسد..
تو شکلِ پناه شده ای یا من بی پناهم .

 

- سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

غم انگیز بود اما حرفِ آخرش همین بود: " بینِ تلاش برای زنده ماندن و تلاش برای زندگی کردن، اولی را انتخاب کن، چون دلت نمی شکنه!"
من دومی را انتخاب کردم و اون اولی. اما امروز هر دو دل‌هامان شکسته، با این تفاوت که من آخرین باری که دلم شکست را یادم نیست و اون اولین بار ..

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

هر آدمی داستانِ خودش را دارد.
اما برخی از آدمها جوری خیره می مانند که انگار، داستانِ پشتِ سینه شان، داستانِ کمی نیست...

 

 

   + سید محمد مرکبیان ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

همیشه بهترین ها، همان هایی ست که هنوز رخ نداده اند. همیشه بهترین شعر، شعری ست که ننوشته ام. بهترین کار، کاری که هنوز دستی سویش دراز نکرده ام. هنوز هم بهترین بوسه، بوسه ای ست که از معشوقم نگرفته ام. هنوز هم بهترین مرگ، مرگی ست که به آن فکر نکرده ام. همیشه بهترین ها، آن سوی آرزوهایم ایستاده اند. همیشه بهترین ها، در حوالیِ رویا پرسه می زنند. همیشه بهترین ها، زمانی رخ می دهند که بهترین نیستند. زمانی که دستانت به گریه می افتند. زمانی که موهایت  می ریزد. دانه دانه ریش هایت سفید می شوند. زمانی که زخمت، التیام را التیام بخشیده است.
- سیدمحمدمرکبیان 

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ترجمه

به خوابی عمیق فرو بُرو
و در ذهنت
به بی خوابیِ من نپرداز.
بگذار کمی
جاده های پوشیده از درخت را رویا کنم
و دشت های پهناور را
سوار بر اسبِ وحشی ام.
من، زنی هستم که فردا صبح
باید عاقل و آگاه باشد.

 

- مرام المصری / چون گناهی آویخته در تو
ترجمه: سید محمد مرکبیان / نشر چشمه

   + سید محمد مرکبیان ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تو

پیش می آید اینچنین بی پروا
بی مقدمه 
دست بر کمرِ عشق بگذارم وُ
از میانه های شب، با تو همآغوش شوم
پیش می آید اینچنین زخم خورده، خودم را بیابم وُ
روحِ مجروحم را دستِ تنِ گرمِ تو بسپارم
پیش می آید چشم بسته از ترددِ بی رحمِ خیابان بگذرم وُ
با تو به تماشای دستانِ خالیِ مرگ بنشینم
پیش می آید من شعری ننویسم،
هرگز اما نمی شود با تو باشم وُ
شاعرانگی هایم را از یاد ببرم.

- سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

در میانه های راه

" دست هایت را در کلمه هایم فرو کن" عنوانِ مجموعه شعرِ تازه ام است که به زودی منتشر می شود. . 
فکر می کنم تا اردیبهشت بشود ورقش زد..

 

 

   + سید محمد مرکبیان ; ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شعری تازه ...

ما از حرف هایی که نمی زنیم
به حرف مى افتیم
وَ همانقدر که سکوت خفه مان کرده
این حرف های دنباله دار هم
فاصله بینِ تنفسمان می اندازد.

من با تو حرف دارم و اما همرنگِ سکوت شده ام
من در تو سکوت می کنم و از حرف هایم می مانم
من از حرف به حرف و از سکوت به سکوت 
و سکوت به حرف و از حرف به سکوت 
انقدر در رفت و شد بوده ام
که دیگر برایم تشخیصِ حرف هایی که باید می زدم 
با سکوت هایی که فتح کرده ام 
ساده نیست..

من بر خرمنی از باروت و کبریتم از اشک هایم خیس.
 

-
سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

...

اینکه می گن: "بزرگ شی می فهمی" راسته.
بزرگ که بشی خیلی چیزا رو می فهمی. اولین چیزی هم که خواهی فهمید همینه که تا امروز چیزی نمی فهمیدی!
 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تولد

صبحِ تولدش باهاش حرف زدم، گفت: از خواب که بیدار شدم سه نفر بهم تبریک گفته بودن. مریم و لاله و پگاه.
گفتم چرا به تو تبریک گفتن؟
باید به من تبریک می گفتن. به من که تو رو دارم. همه ی آدما، باید روزِ تولدِ تو رو به من تبریک بگن، نه به تو! چون حالا تو، بخشِ اعظمی از من هستی.

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مرام المصری / ترجمه

چه مدت ترک شده بودی
که این‌چنین وحشت زده ای ..

چه مدت رنج کشیده ای
تا چنین بی رحم شوی ..

وَ چندبار میانِ این و آن
من را مبهوت کرده ای
آه ای عشق ...

- مرام المصری / چون گناهی آویخته در تو
ترجمه: سید محمد مرکبیان / نشرِ چشمه

 

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من، منم!

 

من، منم! نه هیچکسِ دیگر
و هرآنچه که دیگران درباره ی من فکر می کنند و یا می گویند
همانی ست که نیستم!
چرا که آنها ذره ای درباره ی من نمی دانند!


- آلِن سیلیتوِ
ترجمه: سید محمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک شعر تازه

باید با من حرف می زدی
من محتاجِ یک جمله بودم
جمله ای از تو 
که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن، برَهاند.
باید با من حرف می زدی
تا چیزی می نوشتم
کلیدِ ادامه ی زندگی، در حنجره ی تو بود
در صدای تو
تویی که در من، من را گُم کرده بودی.
- سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شعر

می توان تلخ تر از دوری ات
اندوهی را تصور کرد؟
گُمان می کنم نه!
وَ اما جواب تو آری ست ..
می شد تورا نداشت
می شد پیش تر از اینها
دستت را از دست داد ..

تو از من جلوتر ایستاده ای
به اندازه ی خوابِ نوزادی در گهواره
به قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنی

تو راست می گفتی
می شد تلخ تر هم این روزها می گذشت
بماند که این فصل
بی تو گذشت ..
 

- سید محمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یلدا

اما برای من
هرشبِ بی تو 
یلداست..

منی که
زیر حافظ ِ چشمانت
یادت را
دانه
دانه
می‌کنم. 

- سید محمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چون گناهی آویخته در تو

چرا فراموش کرده ای
پیش از خوابت
چراغِ خواسته هایِ سوزانِ مرا
خاموش کنی؟
 

تو در من
نشانی درخشان به جای گذاشتی
برای پرندگانِ شکارچی.
 

- مرام المصری 
ترجمه: سید محمد مرکبیان
- چون گناهی آویخته در تو / نشر چشمه
 

   + سید محمد مرکبیان ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دکلمه با صدای لاله صبوری

این یادگاریِ کوچک را از طریقِ دو لینک زیر می توانید گوش کنید.
امیدوارم دوست داشته باشد.
 

دکلمه‌ی دلواپسی با صدای لاله صبوری و شعری از من..
 

" تا اسمت را در سر می خوانم
پرنده ای از گوشِ راستم بیرون می زند ... "



http://nimakamkar.com/2014/12/10/lalesabouri_delvapasi



http://www.aparat.com/v/FvlhW

   + سید محمد مرکبیان ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نشر چشمه. مرام المصری. ترجمه

گُر گرفته ام
از خواستنم
وَ چشم هایم سو سو می زنند
نزدیک‌ترین کشو را
از شرم و حیا پُر می کنم،
سوی شیطان برمی‌گردم
و فرشته هایم چشم می بندند ...
فقط برای یک بوسه.
 

- مرام المصری 
ترجمه: سید محمد مرکبیان
چون گناهی آویخته در تو / نشر چشمه

 

   + سید محمد مرکبیان ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

گاهی خواب هایی که می بینیم گواهی می دهند نه تنها انسان، بلکه خودِ خودِ ناخودآگاه وُ روحِ آدم هم از گذر زمان رکب خورده اند!
 

- سید محمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

 
مهم نیست تا چه اندازه دست‌هات کوچک وُ ظریف اند،
همین که چشم، پشتِ دست‌هات می گذارم وُ پنهان می شوم،
از هر آنچه بیرون از من وُ توست، در امانم.
- سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

جز تو هیچ چیز و هیچ کس دو جا و یکى نیست. همزمان فرسنگ ها ازم فاصله دارى و در دلم هستى. همزمان هم گریزگاه و هم پناهگاهى.

 

- روزنوشت

   + سید محمد مرکبیان ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزنوشت

دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود، وگرنه می ماند. رفتن هم دلیلی بر دوست نداشتنش نبود، اگر به رفتن برخاست.
او می خواست بگوید در وهله ی نخست، نبودِ هر چیز بهتر از بودنش است وَ بودنی که به اندازه ی کافی بزرگ یا کوچک نباشد، نقطه ی عطفِ هیچ اتفاقی نخواهد بود.
او می خواست این ها را بگوید که نگفت. 
من از چشم هایش که دوست داشت وَ از پاهایش که رفت، این ها را فهمیدم.
 

- روزنوشت / سیدمحمد مرکبیان

   + سید محمد مرکبیان ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مرام المصری

برای جیره ی روزانه ام
به من عشق بده
وَ قلبِ غمگینم را سنگین نکن
حتا با ذره ای کوچک. 
لمسم کن
وَ گلِ سرخ را از من دریغ مدار
بر خطاهای من چشم ببند
وَ رسولانت را بفرست
پیش از آن که پا به جهان من بگذاری.
- مرام المصری، ترجمه سیدمحمد مرکبیان
از مجموعه " چون گناهی آویخته در تو " / نشر چشمه

   + سید محمد مرکبیان ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد