مینیمال هایی برای زندگی
Seyed Mohammad Morakabian Official Weblog
صدایت نیست
و جهان 
جای همه ی ما
سیگاری از کنار گوش اش بیرون کشید !
باور نمی کند
آدم ها به اندازه ی حافظه شان
نگاه می کنند !
کبریت کشید
چند نفر
اینجای زمین سوختیم
چند نفر آن آنجا که تو بودی !
و سیگار سُرخ شد.. 
زیر کدام بلوط
بار دیگر سبز می شوی ؟
تا باز به خاک برگردیم و باز با تو از خواب
به سایه ی خُنک ِ زندگی
صدایت نیست ..
و بغض
همان "نبود ِ" توست
که این سو و آن سوی زمین می بارد ..
هیچ حضوری در جهان
جایت را پُر نمی کند
این همه تو را .. 
---
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان


 

بعضی روزها زندگی و آدم ها

شبیه ِ خستگی ِ سیگار

گودی ِ گلو را می بندند !

کاش

 آهسته تر می آمدم

کاش

 بیشتر می ماندی

کاش

 کمتر آتش می زدیم

کاش

 دود ...............

..   ..    .. 

   ......    .   . ..

اینجای شعر سینه ی ثانیه جِر خورده است !

یک سرفه از سطر ها بیرون افتاده

بیرون از جریان

مثل خودت از آدم ها

مثل من از زندگی .

---

سیدمحمد مرکبیان.

ارسال در تاريخ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان
زمان تنها چیزی بود که داشتیم
و من فقط
ماه را جدی گرفته بودم
و تو را
که وقتی نبودیم هم بود
که نباشم هم هستی ... 
--
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان
در دستانت 
خانه داشتم
بوسه ام زدی
و آرزویش کردی .. 
بُرد مرا باد ! ..
--
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

دلتنگی برای تو
تنها ، بی خوابی بود
برای من
تنها بیداری ..
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

شوق ِ سُرایش هر سطر
به تاریکترین ِ واژه ها حتی
به تلخ ترین ِ واژه ها
عشق به زندگی ست ..

من باور نمی کنم
خدایی که تو را بُرد
خانه نشین شد !
هرگاه
شاعری می بُرد
یعنی
بر قله ی تازه ای ایستاده است .
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

دست از دستت که می کشم
حسرت همین روزهای کذایی
در دلم تاب می خورند
آینده چیزی نیست
که بشود پنهان اش کرد !
باید از همین جا شعر را
قیچی بزنم
هفته ها و ماه ها و سالها را رد کنم
بدوزم به یک سطر مانده به آخر ..
من حالم برای تاب آوردن خوب نیست .
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان
"اشک "

سو ی چشمانم را بُرد
چقدر گریه می کنی .. 
.
.
سیدمحمد مرکبیان .
.
.

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

به Frida Kahlo :

 

تو در من فُرو ریختی
همه ی دکترها گفتند
ستون فقرات !

تقدیر مشت اش را
باز نمی کند
و من می لرزم
از ماه چشم می گیرم
چه بی موقع رسید به پنجره ی اتاق
حالا که هیچ کس نیست!
حالا که این تخت
برای من هم بزرگ است !
از درز این شعرها
سوز می وزد
می لرزم
و به پاهایم فکر می کنم
که با تو 
از من رفتند .. 
---
سیدمحمد مرکبیان

 
ارسال در تاريخ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

ترجمه به ترکی " سیامک تقی زاده 

شعر " سیدمحمد مرکبیان

1

کاش می شد
وطن را
به دوش گرفت
و پهن خیابانی کرد
که تو در آن 
خانه داری .

Keşke olsaydı
Vatanı sırtlayıp
Senin 
Evinin bulunduğu sokaklara
Serebilmek
keşke mümkün olsaydı.

--

2

تو باز نمی گردی ..
همه ی شعر ها
همین را می گویند !


Sen
Geri dönmeyeceksin

Bütün şiirler 
Bunu anlatıyor
--
3


سفر را بهانه نکن
فاصله از دستانمان
آغاز می شود ..

Yolculuğu bahane etme

Mesafe
Ellerimizden
Başlıyor
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

در آستانه ی مرگ
چشمی نمانده برای ماندن به راه 
در اتاقی که تمام حجم دلتنگی ام را
در یازده قدم چپانده است .

کاسه ی چشمانم از نگاه تهی
و تو 
نگاه مطلقی به سطرهای شعر من 
برق از سه فاز واژه می پَرد نازنین!
مگر می شود تو را
بی لب نوشت ؟
مگر از ژکوند لبانت می شود در سکوت نگفت !

در گذرگاه ِ مرگ ، جنون
حجم دلتنگی را
به آغوش ِ باز پنجره می کشاند ..
جنون پاداش شاعر لبان توست.
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان


صدای زنگ خوردن موبایلش می آمد . در دورترین نقطه ی سرم بهش فکر می کردم. چرا عجیب شده بود؟ چرا اینقدر حساس!. ناخودآگاه به صفحه ی فیس بوکش رفتم. یک پست نوشته بود.صدای زنگ موبایلش می آمد. انگار یکی مُدام شماره ش را می گرفت . چرا بیخیال نمی شد! چرا جواب نمی داد!!. نگاه کردم ، دوازده دقیقه پیش متن نسبتا طولانی نوشته بود...
"از زمان انتشار این نوشته در مدت کمتر از سه دقیقه من دیگر زنده نیستم. چراکه از طبقه ی سی و چهارم بر سنگفرش هایی خوابیده ام که برای راه رفتن بودند نه برای مُردن.. "
احمق! این چه حرفی ست. صدای زنگ موبایلش می آمد. چرا گوشی را جواب نمی داد.یک بار دیگر نگاه کردم. دوازده دقیقه پیش ..
"از کادر زدم بیرون. جرات نداشتم دلم باشم. می ترسیدم، بسکه درگوشم خوانده بودند نگو نگو خدا قهرش می گیرد. چرا خدا باید قهر کند؟ چرا خدا هم قهر می کند ؟ من می ترسیدم بگم دوست دارم بمیرم، آرام. بی دلیلی بزرگ. بی زخمی بر سینه . بی خون . بی صدا. تنها بمیرم، آرام. انگار که هیچوقت نبوده ام ... "
باز موبایلش . لامذهب بردار دیگه. مگر مُردی! چرا من به صندلی میخ شدم. چرا چشمام نمی چرخند!.. 
"یعنی خدا می فهمد، بیشتر از من بیشتر از تو ؟ می فهمد بُغضی که راه می رود یعنی چه ؟ که نفس می کشد ؛ که فقط سر به دیوار می ترکد یعنی چی ؟ یعنی خدا می فهمد که بعضی از حس ها هیچ اسمی ندارند ؟ بعضی از حرفها هیچ جوابی ؟ که باید تنها حس شان کرد تنها گوش شان داد و در آغوش فشُرد ... "
صدای زنگ خوردن موبایلش داشت دیوانه ام می کرد. دیوانه گوشی را بردار بگو " الو ؟ بله ؟ کیه ؟ جانم ؟ کوفت؟ خفه؟" هرچی دوست داری، فقط بردار..
"حالا تقریبا خودم هم برای خودم نماندم. گاهی هیچ اتفاقی نمی یفتد و از هیچ همه چیز خراب می شود. بگذار به گوشه ی دیگری از اتاق بخزم. مچاله شم. پیله ببندم. شاید این بار پروانه شدم. انسانم برای چه! پروانه ها نمی ترسند از پریدن از رفتن از سقوط . پروانه ها از هیچ چیز نمی ترسند از قهر خدا، از گلایه ، از آه مادر، از غصه ی پدر. من را از اینجایی که هستم ببُر. مچاله کن. به گوشه ی دنجی از اتاق بچسبان که دیوار را بیشتر حس کنم . گرما را . دنج .. دنج تر .. "
دیوانه ی احمق. عزیزم . رفیقم . گوشی را جواب بده . چقدر از صدای زنگ نوکیا متنفرم. انگار می خواست آجرها را خراب کند و خانه را با سنگفرش های خیابان یکی ..
اصلا جواب نده . گوشی را پرت کن. فقط پرت کن. می خواهم صدای شکستن این لعنتی را بشنوم. می خواهم از صندلی جدا شم..
" نبودت ورق نخورد و من خودم را برای همیشه بستم. بار بودنم از حالا به دوش تو که هر دم بودی و نبودی .. "
خودم را از صندلی کَندم. احساس کردم خون گرمی به لای انگشتانم می چکد. انگار با یک پا راه می رفتم. در اتاقش را باز کردم. نسیم خنکی به صورتم خورد. اتاق پُر بود از عطر گریه و موبایلی که معلوم نیست کجاست و زنگ می خورد.
.
.

ارسال در تاريخ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

یک هفته نیست
که برف
ده سال
بر موهایم باریده است
بی تو
سربازی در من
انتظار آخرین گلوله را
بر خاکریز سینه اش می خواند
رفتنت را باز شلیک کن !
---
سیدمحمد مرکبیان 

ارسال در تاريخ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

 

ماه به ما لبخند می زند
و این چند ستاره
همه ی چشم های منتظر را
کفایت نمی کند
نگاه زل ام را
از آسمان می کَنَم
تو در تاریکی بهتر دیده می شوی

در حافظه ی کوچک پلک هام
یک خیابان بیشتر نمانده
خیابانی خالی از خیال آمدنت ، رفتنت
بی ابر
خیابان
تو
تاریکی
خیس می شود

چشم باز می کنم
خدا
بر گونه هام
ستاره کاشته است
و ما به ماه خیره می مانیم
و ...
---
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

 

اتاق جهان کوچکی ست

برای این همه تنهایی ...

---

سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

صدام کن

از خوابت بیرون ماندم 

.

.

سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

صدای فرهنگ سرخوش / قطعه ای از سیدمحمد مرکبیان

دوستانی که در ایران زندگی می کنند به سادگی با کلیک بر لینک زیر می توانند واژه خوانی را از طریق سایت آپارات گوش کنند .

لینک واژه خوانی برای دوستان داخل ایران   

و این هم لینک واژه خوانی در یوتیوب  : 
برای گوش دادن واژه خوانی در یوتیوب اینجا را کلیک فرمایید.  

 

--

قسمتی از متن واژه خوانی :
 

حالا تو برای من بیشتر از یک خاطره ، شبیه ِ خود ولیعصر هستی! یک خیابان صبور باانگشتان کشیده ی غمین. خیابانی که پاریس را با تمام سنگفرشهایش پهن آن کرده بودیم و بر کمر شب قدم می زدیم. شبیه ِ حضور ِ عظیم یک قدم ، شبیه ِ باران خورده ترین نقطه ی خیابان، شبیه ِ خود تهران...

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

نگاهم گیر افتاد
میان جمعیت پیاده رو
شانه ام را دیدم
در تردُد لال ِ شانه ها
غرق مانده بود!
جهان شلوغ تر از آن است
که هرکس
تنها یکبار گم شود!
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

وقتی همه چیز سر جای خودش است ، وقتی هر کشویی را که باز می کنم لباس ها تا شده ،جوراب ها کنارهم، حوله ها پُر از عطر خوش .. وقتی همه چیز در خانه مرتب است یعنی اینجا بودی حتی حالا که نیستی. کشو را که باز می کنم نشانه ی بودنت می ریزد بیرون پخش می شود کف اتاق و پاهام سرخ می شوند از اینکه به زمین رسیده اند . امشب من یقین بُردم که دوری از تن تو هیچ چیز را تغییر نخواهد داد.. تو باز هم هستی همین جا! کنار مبل ، روی تخت، رو به روی پنجره .. هنگاهی که شعر تایپ می کنم وقتی از فیس بوک می زنم بیرون و توی خودم قدم می زنم وقتی بغضم را زیر پتو بال می دم ؛ تو همانجایی که آسمان باشی که ماه باشی که تنها باشی .. می بینی حضور تو چیزی نیست که کسی بتواند به همین سادگی از من دریغ کند حتی خودت حتی تنت .تنی که نبودش فرقی با بودنش نمی کند. امشب پی عطرت بودم نگاهم افتاد به تو که بی تن بر مبل فرو رفته بودی بو کشیدمت .. خودم را تا کردم گذاشتم در کشو کنار لباس ها جوراب ها ، فرو رفتم بر مبل .. فردا صبح خانه سرش گیج خواهد رفت وقتی همه ی خانه ما هستیم ..

.

.

سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان
شعر که تزریق می کنم
ریسمانی نامریی
بهت را
از آینه بیرون می کشد .. 
می نشینم
رو به روی تصویری
که دیگر نیست 
--
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

دوست دارم خودم رو به سمتی نامعلوم ترک کنم ! ...

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان

از عرش چشمات

افتادم میان این دو شعر

نه راه پسی دارم

نه راه پیش ِ بی هق هق ..

--

سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ توسط سید محمد مرکبیان


دوست داشتم تو نبودی
و پیشتر از تو 
من نمی بودم 
تا پای هیچ خاطره ای
به بهار نمی رسید ..
دوست داشتم
سه شنبه ی آخر اسفند
از زیر کرسی ِ تنهایی و نبودت
خودم را می کشیدم بیرون
می انداختم کف اتاق
شعر می پاشیدم روش
کبریت می زدم
و از خودم و هر چه که من را
یاد تو می اندازد می پَریدم ..
شاید
امسال
سال دو نفره مان بود
که فرصتش بی آتش
بی سه شنبه 
به خودی ِ خود 
بی خودی
از دستم پَرید .. 
دوست داشتم تو نبودی و پیشتر از تو من نمی بودم .. 
بهار بی حضورت
کابوس ِ این خواب زمستانی ست ..
---

سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان
کافی ست
تو به شعرم بازگردی
تا من از استوای زمستان
ناگهان
چشم بازکنم به بهار ..
---
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان
 
آقای راجرز راست می گفت، دوست تو – که من باشم – حقیقتا آدم نمی شود! پُر بی راه نبود اگر رو به داستانهایم هم چیزی شبیه همین را می گفت! می دانم عاقبت از این چوب خطها داستانی در نمی آید. وقتی شروع تمامشان از امتداد خط دستان ِ تو آغاز می شود و انتهایشان چند واژه ی گنگ از تخیل آغوش من که خیره مانده به نقطه ای نامعلوم !
به همان اندازه مبهم ، به همان اندازه کوتاه.
چندی سال پیش وقتی در صف اتوبوس ایستاده بودم شنیدم شخصی خاطره ای را تعریف می کند که دوستش – من احتمال می دهم آقای راجرز بوده – من را دیده است درختی را به آغوش کشیده ام و سه شب کامل با آن خوابیده ام و مدام نام دختری را صدا می زدم – احتمالا نام تو - 
هرچند هیچگاه هیچ درختی از من شکایت نکرد و فردای آن روز تمام شعرهایم این رخداد را تکذیب کردند.
با این همه برای من مهم این حرفها نبود، مهم تو بودی که متاسفانه تو هم آنگونه که باید سنگ من را به سینه نمی زدی! حتی یکبار حول و حوش غروب آمدی سراغم بر روی یکی از جدول های سیاه و شاید هم سفید دربند و با دلسوزی کامل ِ همراه با جدیدت به من گفتی " ازت می خوام خودت از رابطه کمی فاصله بگیری ! منو ببینی خودتو ببینی ! بسنجی همه چیو و حستو بلند به خودت بگی ! امیدوارم منو درک کنی " و به سرعت دور شدی
همان لحظه به خانه برگشتم و نامه ای به خودم نوشتم با نام فرستنده ی " راجزر کله پوک" و قبل خواب پاکت نامه را با خودم آوردم به تخت.
بازش کردم و خواندم 
"یکی از دلایلی که به هم نمی آیید همین است که یک دلیل وجودندارد که به هم می آیید! "
سرم را کمی کج کردم به راست . سکوت و بلند گفتم " مزخرف! مسخره ! این راجرز آدم نمی شه ! " و پتو را تا سرم کشیدم بالا. 

* سیدمحمد مرکبیان
از داستان های " من آدم نمی شوم!" / اسفند نود
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

حالا تو برای من بیشتر از یک خاطره ، شبیه ِ خود ولیعصر هستی! یک خیابان صبور باانگشتان کشیده ی غمین. خیابانی که پاریس را با تمام سنگفرشهایش پهن آن کرده بودیم و بر کمر شب قدم می زدیم. شبیه ِ حضور ِ عظیم یک قدم ، شبیه ِ باران خورده ترین نقطه ی خیابان، شبیه ِ خود تهران. تو برای من حالا نه تنها یک خاطره ، یک اتفاقی که هر روزی . هر روز مثل نفس مثل نسیم مثل آفتاب.
با تو می شد به تآترهای بیست ساله ی لندن رفت وقتی انگشتان بلند ِ خیابانی صبور سایه ی خنکی را خواب گیسوانت می کرد . تآترهای بیست ساله ای که ما را بیشتر از شراب های بیست ساله می گرفت. می دانم مهم با تو بودن بود نه کجا بودن . همه ی شعرهای جهان آگاهند که تمام ِ خیابان های جهان پشت در خانه ی تو به آخر می رسیدند ...
ولی باز لعنت به این حس! به "نبودنت" که به اندازه ی "بودنت" آرامم می کند! ..

* سیدمحمد مرکبیان
قسمتی از داستان ِ " من آدم نمی شوم ! " / زمستان نود .
ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

چهار شعر کوتاه از من به انتخاب و صدای مسعود کاشی .

 

لینک دانلود :

 

 http://www.mediafire.com/?956qceesjvhid3j  

 

بامهرهمیشگی.

 

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان
کاش می شد

وطن را
به دوش گرفت
و پهن خیابانی کرد
که تو در آن 
خانه داری ..
--

سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


چمدان را گذاشتم کنار در
و خودم را پیش از تو
سوی پنجره ای دور ترک کردم !
تو چنین اشک می باریدی که انگار
هیچ راهی را بازگشتی نیست ..
با این همه
دختر بازیگوشی در شعرم دیده بود
مردی که به ایستگاه رفت
سوار هیچ قطاری نشد
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


ایرانی که در هفت آسمان یک ستاره دارد ..

* مو بر تن ِ تاریخ ایستاده !
چون سیخ بر جگر
آنگاه که 
تمام ِ اتفاق های نانوشته ی روزنامه 
خبرهای خوش است .
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

آن روز که رفتی
به جای برگ
از درختان
برف می بارید
من
کنار رفتنت
خیره مانده بودم به دور
و نیمکت
سراسر برگ سفیدی بود
پُر از
خاطره ی نانوشته ی تو ..
اینک
تمام خیابان های شهر
زیر مجسمه ای
شبیه ِ من
به آخر می رسند !
---
سیدمحمد مرکبیان

پی نوشت : برای "تو" و آخرین نگاه منتظر ِ او در فیلم "شاعر زباله ها " ؛ محمد احمدی.
ارسال در تاريخ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


نه" بیخیال"ِ تو می توان بود
نه" بی خیالت"
می شود یک نفس زیست !
گیر کرده ام میان دو شعر
که نه می میرند نه چشم باز می کنند ..
---
سیدمحمد مرکبیان


پی نوشت : گیرکرده ام میان دو شعر 
پی نوشت : گیرکرده ام
پی نوشت : بی خیالت
پی نوشت : بیخیال !

ارسال در تاريخ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


از سپر سینه ات
قطره قطره
آزادی می چکید 
آنگاه که می بُردند تو را ؛
خالی از هر تن پوشی از زمین
به آسمان
به آزادترین خاک ِ جهان ...
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

کمر ِ شعر
زیر حجم ِ نگاهت
می شکند  ...

---
سیدمحمد مرکبیان 

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


تو باز نمی گردی ..
همه ی شعر ها
همین را می گویند !___
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


سفر را بهانه نکن
فاصله از دستانمان
آغاز می شود ..
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


همزاد
بذری نبود
که از خاک آسمان
جابماند ، که ماند ..

--
سیدمحمد مرکبیان
ارسال در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


تو نبودی ُ من اما
از خیال ِ آغوشت ،
هربار
به هامون ِ تاریکی می رسم
که تا در خود گم نشوم ؛
تا پیر نشوم ؛
تا نمیرم ..
به زندگی باز ، بازنمی گردم ..
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


دختر
همتای باله می شود
بر عقربه ی بیراه ِ قطب نما ...
--
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

 


زنگ خانه را نزن
هیچ صدایی
زیر دریا
به گوش ِ من و ماهی ها
نمی رسد ؛
مگر گوش ماهی ها
که بعید می دانم
منتظر مهمان ناخوانده ای باشند!
آنها به ناچار
مهمان ِ همه ی گوش های جهان اند .

به خانه بیا!
شرطش برای خودت پرواز است ..
خانه را بر پرتگاهی ساختم
که درش رو به زمین بسته می شود ،
در آغوش زمین باز ،
آمد و رفت هرکس
پای خودش !

خواب دیدم
دوختی ام
به پیراهن ِ تنهایی و
مُدام کش می آیم
یکجا ؛
که تاریک هم نبود ؛
در دل گفتم
"رهایش کن
نفسی تازه کنی"
خواستم تو آرام شوی
خودم رفتم تا ماه ..
و به جای سقوط
تا ابد
به دور کُرات
سرگردان ماندم ..

بیدارم کن وقتی خوابی
تا یادت بیاندازم
وقتی می رفتی
چقدر بی معنی بود خواب
چقدر چشم گشودن خرج داشت
تا چه اندازه سنگین بود
هوای خانه را
به هوای پیراهنت 
پی عطرت 
گشتن و هیچ نیافتن

بیدارم کن وقتی خوابی
شاید هر دو
از خواب
به آغوش هم بیدار شدیم
در خانه ای زیر آب حتی
در سکوت
بر پیشانی آسمان .
---
سیدمحمد مرکبیان



 لینک یک :

 http://www.mediafire.com/?a42hy9ae25es485

 

 لینک دو :

 

bidaram kon vaghti khabi-deklame-mohamad morakabian.wav  

 

 

 

 

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


طوفانی
در کار نبود ..
نسیمی وزید ،
تو
سوار بر حریر نگاهم
از پنچره ی اتاق پرکشیدی 
و من
تا ستاره شدنت
از آسمان چشم برنگرفتم ..

اینک
جهان خالی از توست
و مردی هنوز
کنار لبخندت
دراز کشیده است!
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


به هم رفته ایم
من و قطاری که
از پیچ ِ آستین ِ تو
به پرتگاه ِ پیراهنت رسیده است .

نه به نگاهی
به دستت می رسم
نه از عطرت
به سقوط ...

---
سیدمحمد مرکبیان 

ارسال در تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


دیگر بغضم
در چشمانم گیر می کند ،
نگاهم در صدایم ،
اشک در گلویم ،
من که گفته بودم
آدم نمی شوم !
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

همه ی سهم ِ ما
از زمین
دانه ی فراموش شده ی پرنده ای است
که پرواز
فراموشَش شد ! .

» عزیزم
این تقدیر ماست
به آن
لبخند بزن .«
---
سیدمحمد مرکبیان

پی نوشت : "بنظرمییادهمهسرکاریم".!
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


من
بر گوشه ای از 
آسمان
می گریَم ،
تو
در حوض ِ خانه
از هم پاشیدن ِ قطره ای خون را
تماشا می کنی که نم نم
محو می شود
و
خیال می کنی
از آستین ِ شب هم
گاه
اناری می روید !
---
سیدمحمد مرکبیان.

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


پس تعجب نکن
اگر جایی خواندی
مردی
بر ستون فقرات زنی
چلو می نواخت ..
---
سیدمحمد مرکبیان.

ارسال در تاريخ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


با تو که نشد ، با خاطراتت هم نمی شود زندگی را ادامه داد. به زندگی بگو من را ادامه دهد !

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


به گمانم
جایی در مه گم شدی
که آفتاب ِ شهر ما
پیدا نیست ..
---
سیدمحمد مرکبیان .

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


به ... .

سلول ِ تو
تاریکتر از دل من نیست !
ما هر دو
پرواز را می خواستیم
بماند اگر
به زنجیر رسیدیم ..
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


نخواه
پا به شهر گذارم 
من در تهران گم می شوم
میان ِ شانه های تنهایی ..
دیدی که
تا رسیدم
نه تو من را پیدا کردی
نه من تو را ..
--
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


شعری از شانه ات
به تنهایی ام کوبیده ام !
نباشی هم
گریه ام
بر پیراهنت می چکد ..
---
سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


حقیقت تلخ تر از آن بود
که شب اش
به سیگاری
سرانجام یابد ..
---
سیدمحمد مرکبیان.

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


نَه !
نباید تو را
به انزوا ی اتاق ؛
به رنج ِ شعر ؛
به فصل سرد ِ سینه ام
بخوانم ..

تو
یک بار برای همیشه
به مُهره ی سیاه ِ نگاهت
تمام ِ مُهره های حواس ِ من را
بُردی ..

نه
تو را نباید
بخوانم .. نباید ..

تو
هرگز
به آغوش من 
باز نمی گردی ..
این
سطر اول همه شعرهایی ست
که نانوشته می مانند ..
---
سیدمحمد مرکبیان .

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان


به خانه رسیدم
اما 
نگاه ام مانده است به تو 
به لبانت ..
و به لبانت ..
و به سرخی ِ خنده هایت .. 
---
سیدمحمد مرکبیان .

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان

در حافظه ی بوسه

از من و تو

کافه ای ماند 

و

خیابانی پُر از یاد ِ کتانی های تو ...

---

سیدمحمد مرکبیان

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط سید محمد مرکبیان
Free counter and web stats


کد موسیقی در نایت اسکین

قالب وبلاگ